ترس ...
اگر می توانستم برم گذشته ...انتخاب میکردم برم سراغ اون دختر وحشت زده که نمی دونست با یه نوزاد چیکار کنه ...میرفتم و محکم بغلش میکردم و می گفتم میگذره ...نترس
دوباره خونه ات دسته گل میشه ...دوباره وقت میکنی صبح ها لباس هات رو عوض کنی و موهات رو شونه بزنی و انتخاب کنی رژ امروزت چه رنگی باشه ...دوباره کیک می پزی و دوباره میری بیرون ...
نترس این وضعیت همیشگی نیست یه روز یه جایی به خودت می ایی که تو یخچال رو ریختی بیرون و دیگه می دونی چی ها بی خطر اند انها رو دادی دخترت بازی کنه و خودت هم قفسه ها رو می شوری ...
یه روز میرسه که میری دستشویی و اون پشت در دستشویی گریه نمی کنه فقط میگه مَمِن ...تو هم میگی جان مامان ...اون میگه اب بی ...تو میگی نه مامان حموم نرفتم ...اب بازی نمی کنم الان می ام پیشت و صدای دست هاش رو میشنوی که میزنه به در اما نه با ترس ...با اطمینان از اینکه میدونه هرجای جهان که باشی خودت رو براش می رسونی
یه روز که می بینی هشت ساعت یه کله دوتایی خوابید ...یه روز که از روزت باهاش لذت می بری و نمی ترسی اگر چیزی بشکنه گلوش ...اگر بد بغلش کنم ...اگر اتفاقی بیفته ...
یه روز که می فهمی تاابد جای اون نوزاد 47 سانتی بی پناه که از تمام دنیا فقط بوی تو رو میشناخت توی اغوشت مثل یه تتو از ارتعاش خوشبختی هک شده و قلبت دیگه سرد نیست ...دلتنگ نیست ...خالی نیست ...قلبت الان یه سرزمین بی انتهاست برای اون نوزاد که هنوزم ازتمام دنیا اغوش تو رو فقط می شناسه و میدونه تا ابد امن ترین جای جهان بین دست های تو هست .

این ظرف هایی هست که از دی جی کالا خریدم 20 تا رو خریدم 300 تومن - 4تا رو دادم به مامانم حق هانا داری :) و باقی رو توی فریزر چیدم احتمالا ماه اینده 10 تا اما سایز 1000 سی سی سفارش بدهم برای سامان دهی کابینت ادویه ها الان اینها خیلی توی نظم فریزر موثر تر بود .








