روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

نمایشگاه اسباب بازی .

امروز رفتیم نمایشگاه اسباب بازی خیابان حجاب خیلی خوب بود اول از همه شلوغ نبود دوم اینکه غرفه غرفه نبودم که گیج بشی فروشگاه طور بود یه عالمه سبد خرید چرخ دار گذاشته بودند راحت انتخاب میکرد و میچرخیدی فقط توی همچین فضایی یه چیزی مثل خانه ی بازی که حالا چندتا توپ و اسباب بازی و اینها باشه که بابا و بچه بازی کنند و مادر راحت انتخاب کنه کم بود دیگه برای هانا چندتا اسباب بازی خریدم و یه دونه موتور که انجا بود هانا سوار شد خیلی خوشش امد اونو هم خریدم فعلا برایش خیلی زود هست اوردیم خونه ذوقش رو کرد اما نمی توانه سوار بشه یه گل دختر ناز انجا بود دو سال و نیمه بود قشنگ بازی میکرد با این موتوره گفتم سال بعد من میرم مدرسه باشه که حوصله اش سرنره تو روز بازی کنه .

هانا بچه ای نیست که خاله و عمه برایش هی اسباب بازی بخرن خودم چند نوبت از خیابان بهار و یه مقدار کمی هم توی سیسمونی داشت اما کلا اسباب بازی یک تا سه سالگیش تکمیل شد الان همه چیز داره اما بردم خونه ی مامانم گذاشتم فعلا فقط یه چیزی رو دادم دستش که یه توپ می اندازی اسپینی طور می چرخه می اید پایین نمی دونم اسمش چیه - اما در حد توانایی های هانا بود .

تصمیم دارم بعد از عید یه تعداد زیاد از عروسک های پولیشی که هنوز حتی لمس شون نکرده رو برایش جمع کنم بگذارد بین 3 تا 5 سالگی به مناسبت های مختلف بدهم اون سن بچه ذوق میکنه الان نمی فهمه که این چیه همون قدر برای یه خرس پولیشی ذوق می کنه که برای خرس شامپوی فیروزش .

از اینکه یه اتاق پر از اسباب بازی داشته باشه و گیج بشه خوشم نمی اید اینها رو هم می گذارم کنار انها .

دیگه امروز روز هانا خانم بود .

مامانم هم امروز رفت دکتر گفت توده بد خیم بوده اما شیمی درمانی لازم نیست یه درمان ضعیف تر هست که توی مطب انجام میشه شه جلسه باید تزریق کنی که دیگه توی بدنت رشد نکنه ...الان یکم ناراحته اما خوب خاله م هم سرطان سینه داشت با مامانم حرف زده که این مثل پرتو درمانی بعد از برداشت توده های من هست ...ان شا الله که خیلی مامانم اسیر دکتر و بیمارستان نشه و با همین بدنش اوکی بشه .

فعلا یکم روحیه ش رو باخته نت هم ضعیفه نمی توانم بفهمم این درمان ضعیف تر چیه ...همون شیمی درمانی هست یا یه چیز دیگه .

پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ ۴:۴۹ ب.ظ ...

اتلیه

امروز رفتم عکس های هانا رو چاپ کنم ...می خواستم توی دکور تولدش استفاده کنم

خوب رفقا من ادم اتلیه نیستم ... تنها باری که رفتم اتلیه عروسیم بود ...و باید بگم از قیمت ها مغزم سوت کشید ...

البوم دیجیتال 20 میلیون میشد - بله رفقا - 20 میلیون و من ماندم چطور توانست به زبون بیاره برای چاپ 20 تا عکس این قیمت رو دارند ...

اینکه به فرض خود هانا رو ببرم اتلیه و عکس بگیرند از 450 تومن شروع میشد و یه عکس نباید باشد دست کم 6 عکس لازم بود .

خوب الان باید روی ماه هوش مصنوعی رو ببوسم که کلی عکس شیک به من داده رایگان !

جالبه اقاهه اول یه نگاه به عکس هام کرد بعد پرسید با کدوم هوش درست کردی . خودش پرهاش ریخته بود از بس که بعضی از عکس ها و ژست های هانا قشنگ و طبیعی شدن .

اما بعد شروع کرد ایراد گرفتن کیفیتش بد میشه ...پیکسلش می اید پایین ...

حالا چندتا رو چاپ میکنم راضی بودم همه رو چاپ میکنم چون دونه ای رو فقط برای پرینت روی کاغذعکاسی گفت دونه ای 70 حالا چندجای دیگه هم قیمت میگیرم .

چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ ۱۱:۴۰ ب.ظ ...

حق وتوی همسرجان

با ورود غیور امیز خاله ام جهت دید و بازدید مساله ی کلیه مامانم برای کل خاندان مادر فاش شد ...جالبه که انگار مامانم عمیقا دلش می خواست به بقیه بگه اما شاید فشار پدرم که چه لزومی داره بدونند و اینکه برای من دردسر نشه مانع میشد . ادما خیلی پیچیده تر از انتظار ما هستن ...من بخاطر هانا نهار و شام این چند روز نمی رم اون سمت اما دیروز عصر رفتم و یه چندساعتی با هم بودیم الانم شاید برم ...

ظرف های مسی رو نشون رضا دادم برای دومین بار خرید یک چیزی رو توی خونه وتو کرد ....گفت واقعا ارزشی نداره و برای چی می خواهیم ...گفتم مثلا بخریم به امید یه خونه ی بزرگتر که بشه توش مهمونی داد ...گفت هروقت خونه ی بزرگتر خریدی بعد این ظرفها رو هم بخر ...دیدم خیلی عاقلانه است ...اونم توی این اوضاع اقتصادی ...دیگه درباره ی ایده ی چی میشه برای عید مبل ها رو عوض کنیم هیچی نگفتم چون اونم عاقلانه نیست دیگه حتما هرچند با روند رفتاری هانا واقعا باید صبور تر باشم و خیلی بهانه ی خونه ی تمیز و قشنگم رو نگیرم اما به حد عمیقی از پوست کلفتی رسیدم الان یه نگاه کردم به اشپزخانه گفتم امروز کار زیادی ندارم ...ظرفها رو بشورم یه جارو بزنم و نهار رو بپزم و دوبار ماشین لباسشویی روشن کنم ..بعد دیدم اینها تقریبا کارهای هرروزم هست ...هر روز .

دلم برای مدرسه تنگ شده اگر الان توی مدرسه بودیم جمع نظام دار شروع شده بود و بچه ها نشانه ی اُ رو یادگرفته بودند و دنیای فارسی براشون ساده تر میشد ...یه جورایی همه اش دلم میخواهد بعد از عید به من زنگ بزنند بگن میتوانم چند هفته رو جایگزین یه معلم برم سرکلاس حقوق نمی خواهم بودن توی مدرسه رو میخواهم ...

چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ ۱۲:۱ ب.ظ ...

بامداد خمار

من به تمام ادم هایی که تو اینستا کتاب بامداد خمار رو می چسبونند به قلبشون و می گن قشنگ ترین رمانی هست که توی زندگیشون خواندن با دیده ی تعجب نگاه میکنم چون این کتاب تا اینجا اگر بر اساس فیلمش باشه یه قصه ی ساده و ابکی هست ...یه قصه بدون هیچ قلاب و پیچ داستانی خاص یا لنگری برای نگه داشتن مخاطب ...یه داستان قابل حدس ...کلیشه ای ...

پس اگر این قشنگ ترین کتابی هست که خواندید سعی کنید بیشتر کتاب بخوانید !

من نمی گم همه ی کتابا باید در حد قطب نمای طلایی یا نغمه ی اتش و یخ باشه ...اما خوب یه عشق اشتباه ...چیز خاصی نیست همه مون داشتیم ...نداشتیم ؟ یکی فقط جرات کرده رفته و به دریا زده ...یکی توی ساحل مانده و تا ابد میگه اگر به دریا زده بودم چی میشد ...همین ...

یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ ۱۰:۵۶ ب.ظ ...

پرامپت برای عکس زمستونی

این نی نی که تو عکس می بینید هانا نیست پس شما می توانید عکس بچه ی خودتون رو با این پرامپت که الان براتون می نویسم به چت جی پی تی یا جمنای بدهید و فقط جای اسم هانا که توی متن انگلیسی میبینید اسم بچه ی خودتون و جای دو هر عددی دوست دارید بگذارید و یه عکس با این فرم و فضا تحویل بگیرید .

اینو می گذارم چون دیشب تاحالا برای رسیدن به این عکس دهنم رسما صاف شده اگر دوست داشتید استفاده کنید . البته بهتر هست دقیقا یه عکس با همین زاویه از بالا داشته باشید و عکس رو درست کنید .

{

"prompt": "A professional top-down photograph (flat lay) of a smiling two-month-old baby girl lying in the center of a soft, pastel blue blanket covered in faux snow and tiny, warm fairy lights. She wears a beautiful white knit onesie with delicate silver snowflake embroidery and a matching bonnet. To her left is a large, white and pastel blue wooden number '2' stand decorated with frosted pinecones, white flowers, and glittering snowflakes. To her right is a round white winter-themed cake with pale blue icing, fondant snowflakes, and the name \"HANA\" in elegant white script. The scene is filled with more artificial snow, small snowflake cutouts, frosted branches, and tiny glittering lights creating a magical winter atmosphere. Natural light."

یه عکس با همین فضا برای سه ماهگی و تم صورتی و گل هم درست کردم خواستید بگید پرامپت اش رو بگذارم .

ادامه مطلب ..
یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ ۱۲:۲۵ ب.ظ ...

چندتا اپیزود از یک سالگی مادر شدنم .

+دیشب رفتیم وسایل تولد هانا رو از یه گالری خیلی بزرگ که نزدیک خونه هست بگیریم دیدیم تعطیل شده ...دیگه قدم زنان امدیم شیرینی فروشی که یه مینی کیک برای امروزش بگیریم سر راه یه دختر کوچولو رو دیدیم که با مادرش نشسته بودند مادرش دست فروشی میکرد ...در یک اقدام که بسیار درست بود کیک رو به جای خودمون خریدیم و دادیم به اون دختر کوچولو و شیرینی مادر و پدر شدنمون رو با یک دخترکوچولوی دیگه جشن گرفتیم -

همه تون گفتید ببین چی خوشحالت میکنه ؟ این خوشحالم کرد خیلی هم خوشحال شدم و اگر شاد شدن اون بچه ثوابی داشت اون رو هدیه کردم به هانا -

+بعد من داشتم بادکنک های شیرینی فروشی رو میدیدم که البته بگم قنادی قدیمی هست و ما رو با فامیل میشناسه از شیرینی های عروسی من تا دکترای رضا رو از همین جا گرفتیم یکم لوکس و گرون هست اما می ارزه ...که من پرسیدم خبر دارید تولد فروشی کجا رفته گفت اره قبل رفتنش امد ادرس و کارتش رو داد به ما دیگه قرار شد توی این هفته بریم بخریم هرچند گزینه ی دیجی کالا هم هست !

+من قبل از تولد هانا می گفتم اگر تا تولدش راه نیفته یک هفته دیرتر میگیرم که شاید راه افتاده باشه ...حالا خواهرم میگه حرف پیش زدی تولد بچه خراب شد گفتم خوب من همیشه می گفتم برای تولدش یه زنجیر دست کم 5 گرمی میخرم الان اونم میتوانم بخرم ؟ پس خیلی به من ربط نداره .

+لباسش رو هم برایش انتخاب کرده بودم که یه دفعه عدم موجودی شد ! برای همین دیشب چندتا هم پیراهن داشت اوردم تنش کردم کلا پیراهن تو سن هانا خیلی عروسکی میشه اینم که خودش ریزه و ملوس ...قشنگ شدن یه ابی پرنسسی داشت انگار از زمان ویکتوریا کشیدنش بیرون و یه دامن توری باله رو برایش انتخاب کردیم و هزینه ی خرید لباس رو دیگه نمی دهم یه پیراهن نارنجی خیلی ناز هم داشت با گلهای ریز سفید خیلی بهش می اید اما گذاشتم اون رو برای عیدش .

+دیروزم از فروشگاه نوشابه و ژله و ماکارونی شکلی و سوسیس و اینها خریدم ان شا الله جمعه ی اینده با خواهرم و مادرم برایش تولد میگیرم .

در کل

ای گل ناز و کوچک تولدت مبارک هانا

مرسی که برام ماندی و مرسی که باعث خلود روحم شدی توی این یک سال بیشتر از هر سالی توی عمرم تجربه کسب کردم و صبور شدم و با تو بزرگ شدم ...

مرسی که تبدیل شدی به شیرین ترین زور گوی دنیا ...فلفلی خانم ...مغز بادوم ...عاشقتم ...خیلی عاشقتم ...تو برام یه در به بهشتی که هربار کم می ارم زیر گلوت رو بو میکنم و می گم خدا هست ...هست که تو هستی ...

+ در اخر ای خانم ماهرو ...ای مامای مهربون که امدی و دیدی من دارم از ترس جون بچه ام سکته میکنم و با اولین حمله ی عصبی اسم من رفتی پیازداغش رو زیاد کردی و بچه ام رو سزارین اجباری کردی الهی دست به خاکستر میزنی طلا بشه الهی امام علی بهت عیدی بده الهی خیر و عاقبت بخیری پسرت رو ببینی الهی برات از اسمون برکت بباره ...نه برای اینکه امدی و اولین تجربه ی شیر خوردن هانا رو به من هدیه کردی نه برای اینکه جون بچه ام رو نجات دادی برای اینکه توی لحظه ی نا امیدی برام نور شدی ...تو فرشته ی خدا بودی الهی فرشته های خدا سرراهت همیشه باشن ...توی هر زیارت و ذکر دعام هستی دختر! ماچ به کله ات

پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ ۱۱:۴۷ ق.ظ ...

تضاد

من زمین تخت گرام ...دلایلش هم کاملا شخصی هست ...شما اگر دوست دارید نباشید و مدل منظومه ی شمسی رو قبول کنید ...اما من زمین تخت گرا ترین ادمی ام که با چنان وسواسی هر انچه مربوط به فضاست رو پیگیری میکنم که تمام اکسپلور ام الان پر از مطالب این اطلس سه چشم نازنین هست ...حالا خارج از تمام اینها سال 2012 که قرار بود دنیا تموم بشه و اینها پوتین گفته بود 2026 به شما میگم فضایی ها هستن یا نه ...این بزرگوار که بعیده گل فرمایش کنند درسته ؟ من از همون زمان منتظر 2026 ام فکر کنم سال پیش هم نوشتم که فقط یک سال مانده حالا هم این اطلس سه چشم بامزه ...با بیست کیلومتر مساحت که برایش تخمین زدن خودش یه شهره که قراره از کنار خورشید بگذره ...امروزم یکی یه مطلب از بحارالنوار درباره طلوع یک ستاره در شرق گفته بود این نازنین هم که داره اوربیتالی می چرخه و خیلی با اون مطلب هم سو بود

اما بازهم میگم من زمین تخت گرام و معتقد به گنبد نیلی و دنیایی پشت کوه های یخی و قطعا وجود دنیای کرانه ...شما هر چی دوست دارید باشید :)

چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ ۳:۲ ب.ظ ...

مه نگار

شش سال و چهار روزه که قناری شیرینم مه نگار رو از دست دادم گاهی فکر میکنم داشتنش یه رویا بود ...گاهی فکر می کنم نمی‌رم بهشت تا خدا مونس بی پناهم رو به من بر نگردونه ...

امروز رضا آمد و هانا رو بردیم پارک ...من تن کوچولوی مه نگار رو توی پارک نزدیک زمین بازی دفن کردم ...به محض ورود به زمین بازی گفتم سلام مه نگار ...

بعد یکم که هانا بازی کرد یه فیلم گرفتم الان که فیلم رو دیدم صدای آواز خواندن یه قناری توی فیلم هست اون لحظه های توی پارک اصلا متوجه نشده بودم

دوست دارم فکر کنم که مه نگار بوده که روی یکی از شاخه ها نشسته و من و هانا رو دیده و تو آوازش داره میگه رفیق امیدوارم قلبت حالا آرام شده باشه ...

آخ مونس کوچک م تو چه نوری توی زندگیم بودی توی جهنم بیکاری رضا و زندگی سخت متاهلی و دلتنگی که تموم نمیشد ...

مرسی که بودی .

دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ ۹:۳۹ ب.ظ ...

برنامه ریزی

باید قبول کنیم خدا برنامه ریز عجیبیه ... مریضی رضا دهنم رو صاف کرده اما تازه فهمیدم چقدر مامانم به حضور دایمی من نیاز داشته ...و اینکه روزها می‌آمدم و میرفتم فقط بخشی از کارهای خونه و کارهای تو چشم رو انجام می‌دادم با این حال امشب که رضا گفت فردا باز میرم دکتر که ببینم میشه برگردید یا نه بابام گفت تا پنج شنبه اینجا می مونند مامانم گفت نه فردا میره ...باید بره بعد به رضا گفت لیلی داره هلاک میشه ...بدون کمک تو ...هم خونه ی ما هست و هم هانا هم خودش مریض شده (منظورش پریودم بود )

رضا هم گفت امشب جارو برقی زدم و اشپزخونه رو برق انداختم که فردا امدی کاری نباشه ...

الان از زمین و زمان عصبانیم ...

با ادامه ی مریضی خواهرم تولد هانا توی روز خودش برگزار نمیشه گفتم تولد امام علی بابا گفت هنوز زوده بمونه هیجدهم ...دوست داشتم برم برای تولدش اقا بزرگ هم برایش یه هدیه بخرم حالا که نشد طلا بخرم یه هدیه خوب برایش بگیرم اما خوب پریودم و من یعنی برم تا شهر ری و نرم حرم ؟ اصلا روانم متلاشی میشه ...تولدش هم بمونه هفته ی بعد ؟ نه نمی گذارم

پس خیلی خیلی احتمال داره روز پنج شنبه برایش یه تولد کوچولو بگیرم برام مهم نیست کی هست و کی نیست ...الان وقتشه یه ماده گرگ باشم که از خانواده اش مراقبت میکنه یعنی چی که فلان تاریخ بگیر ...فلان تاریخ نگیر ... یه پیراهن خوشگل نارنجی هم داره همون رو بپوشه ...شایدم یه دفعه رفتم توی اون فاز و سه شنبه رفتم جمهوری برایش هدیه و پیراهن و همه چیز رو خریدم ...

من هیچ وقت نه از گرونی شکایت کردم و نه از تورم و نه از فشار اقتصادی همیشه کنار امدم ...بسته های گوشت رو یکم کوچیک تر گرفتم و میوه ها رو از جای مناسب تر خریدم ...با لباس های سال قبل ساختم ... اما اینکه بخواهم روزهای هانا رو هم بخاطرش خراب کنم نمیشه ...اتاقشم برایش یه طوری چیدم که چیزی کم نداره ...مهم نیست خودمون چطوری داریم به فنا میریم ....اجازه نمیدهم هانا اینو حس کنه ...نمی خواهم قوی و مقاوم و مستقل بار بیاد اصلا می خواهم لوس و تی تیش مامانی و بی دست و پا بشه ...اگر قوی بودن اینه من اینو برای بچه ام نمی خواهم !

یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ ۸:۲۹ ب.ظ ...

جواب

سلام به شما برادر بزرگوار چون تقریبا محاله من برم جواب یه کامنت خصوصی رو توی وبلاگ یه اقای دیگه بدهم مگر اینکه این اقا برام کاملا امن و شناخته شده باشه و شما رو اصلا نمی شناسم می خواستم اینجا به شما بگم که بله روی حرفم هستم ...خدمت رسانی اضافی که چه به بچه ات باشه و چه به همسرت و حتی به مادرت باشه غلطه ...این رو ادمی با شخصیت من میگه کاملا حامی هست و مسیولیت پذیر و تقریبا دیگه معلومه هیچ وقت عزیزانم رو تنها نگذاشتم ...پس با اطمینان میگم ...غلطه ...چه از سمت مرد باشه و چه زن ...مرد هم زیادی خدمت رسانی کنه میشه وظیفه کلا ادم نباید کاری کنه که بشه وظیفه اگرم شد باید کم کم کمرنگش کنه چون ما ادما در برابر خودمون هم مسیولیم ...

من برای سه سال کامل زودتر از رضا می رفتم سرکار ...ایا باید متوقع میشدم که بیاد منو بدرقه کنه ؟ اگر این توقع رو داشتم جز خودخواهی چیزی نبود ...

حالا شما نوشتید که اون مرد برای رفاه من رفته ...منم برای رفاه اون از صبح دارم زحمت میکشم ...زندگی متاهلی یه چرخ اسیاب هست روزی که پذیرفتی واردش بشی وارد یه چرخه شدی ...که اگرهر کدوم مسیولیت خودش رو اجرا نکنه زندگی دچار اختلال میشه ...رضا نان اور خونه است منم خونه رو گرم نگه میدارم ...باور کن مردها بعد از متاهل شدن دیگه استقبال و بدرقه نمی خواهند انها درک شدن می خواهند انها اغوش امن می خواهند ... انها می خواهند تو الان بفهمی تورم 45 درصد هست و تو هستی که ماه رو می رسونی ...تو هستی که گاهی خود سانسوری میکنی ...تو هستی که نمیگذاری بقیه بفهمند چقدر سخت میگذره ...مردهای هم پایه برای ادامه دادن و کم نیاوردن می خواهند ...اینها براشون خیلی با ارزش تر از اینکه صبح از رخت خواب گرمت بیدار بشی و بری بگی در پناه خدا هست !

راستی من نگفتم سخت و عذاب اوره من کلا کاری که نخواهم رو انجام نمیدهم ...تمام ! اما چیزی که مد نظر شماست ناز کشی های زندگی هست ...بله هر زنی به شیوه ی خودش ناز شوهرش رو میکشه ...یکی با بدرقه ...یکی با استقبال ...یکی با درست کردن غذایی که دوست داره ...همان طور که شوهر هم به شیوه ی خودش ناز زنش رو میکشه ...هم رو دوست دارند که با هم هستن ...ناز کشی حق هر طرف مقابلی هست ...شما و من و هر ادمی می توانه اینها رو بخواهد و حتی شفاف به همسرش بگه توقعاتش چیه ...این اصلا چیز بدی نیست ...

هرچند شما برادر بزرگوارم هنوز متاهل نشدی ...چون این تاهل لعنتی شبیه اقیانوس هست از دور میبینی میگه خوب میدونم چیه ...واردش که میشی می بینی اصلا نمی دونستی چیه ! حالا تویی و توانایی سازگاریت ...

راستی من زن امروزی نیستم...من این زمستان که بیاد 9 ساله متاهلم - من خیلی هم خانم امروزی نیستم .

دخترهای امروزی ما دهه هشتادی ها هستن که بعضا با هوش تر و سازگارتر و بسیار همراه تر هستن ...اما نه رفتار سنتی ندارند ...نه نیاز دارن یکی صفر تا صد خرج شون رو بدهد ...نه از خواب شون میزنند برای بدرقه ی کسی که داره میره بخشی از مسیولیت هاش رو به عهده بگیره .

شنبه ششم دی ۱۴۰۴ ۳:۲۱ ب.ظ ...

غرغرو خانم وارد میشود !

خیلی دوست دارم بدونم اینها که میرن خونه ی مامانشون و کلیپ میسازند که مامان بچه غذا میخواهد ...مامان بچه جیش داره ...مامان ...فلان چه مدلی اند یعنی چه مزه ای میده بری یک جایی و یک ساعتی بشینی به گوشی بازی و یکی بچه ات رو نگه داره صحبت این مدت و مریضی مامانم نیست ها ...یک سال حدودا راه بوده تا اینجا ومن واقعا وقتی اینجا هستم احساس میکنم بیشتر کم می ارم از بچه داری انگار زحمتم هشت برابره ...

بخصوص که نمیشه نه گفت ...امروز با مامانم و هانا رفتیم خرید و پیاده روی ...گفتم اولین خرید کنیم و بعد پارک مامانم گفت نه اول بریم پارک ...گفتم مامان هانا دست میزنه به تاب و من ژل ضد عفونی همراهم نیست ...گفت نه بریم بچه بره پارکککککککککک ....رفتیم و دهن من رو رسما سرویس شد ...دستش کثیف شد بعد میوه خریدیم موز میخواست با دست کثیف بخوره ...

امدیم خونه هانا از پای من اویزان مامانم میگه اول میوه ها رو بشور ...به غذا ادویه بزن ...غذای هانا رو بردار ...سهم رو رضا رو اینکار کن ...بابام یه چایی بریز ...مامانم وای من ضعف کردم برام میوه بیار ...هانا هم جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ و اویزون ...ساعت خوابش بهم ریخته اینجا ...برنامه ی صبحانه اش بهم ریخته ...

بعد رضا امد برایش لباس اورد میگم رضا برو نبینه تو رو هوایی بشه ...میگه وای دلم تنگ شده ...

باباش رو دید و گریه و جیغ ...بی تابی ...

بابا لعنتی ها یه نفر ادمممم ! خواهرم هم دم دقیقه زنگ میزنه تصویر هانا رو ببینه ...خلی !؟ پاشو بیا کمک دیگه لعنتی ...اه ....خدایا تو خدایی اول مامان رو خوب کن ...بعد یه خونه ی بزرگ به من بده دور از این هیاهو که مثلا رضا مریض میشه اونو قرنطینه کنیم توی یه اتاق خودمون بمونیم همون جا ...

این وسط خاله ام هم یه فیلم برام فرستاده که نوه اش مریض بوده مادر معرکه اش بچه رو برده مهمان شب چله ...دقت کنید بچه ی مریض و تب دار رو اخرشب دیدن بچه حالش واقعا بد هست بردن بیمارستان ...با همون لباس مهمونی درجا بستری کردن بعد خاله ام همین فیلم رو برای خواهرم هم فرستاد اونم همه ی داستان رو ول کرده میگه ببین دختر خاله برای دخترش دستبند طلا بسته ...تو چرا دست هانا دستبند نمی بندی !

خدایا ...منو پناه بده ...پناه !

الانم جای نهار بیسکویت خورد چون یه موز بی برنامه خورده بود ...با گریه دلتنگی برای بابا هم خوابید ...

جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ ۲:۴۶ ب.ظ ...

روزگار من

امروز از هم گسستم اگه بال و پر شکستم و
به پرتگاه غم رسیده گامهای من
چو غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و
بی خواب و زابراهم و طوفان حال من تاریکم

من چقدر خسته ام ...جواب پاتولوژی مامان امد ...درحالی که تا چندماه پیش فکر میکردم دنیا قشنگ تر از این نمیشه ...حالا منم و ظرفهایی که شسته میشن و اشک هایی که می چکن ...صدای مامانم که با هانا بازی میکنه ...یه راه همیشگی ...یه خرچنگ لعنتی تو زندگیمون ...و دایم این شعر توی سرم می چرخه ...

امشب شب ارزوهاست ....وقتی هانا رو بخوابونم وضو میگیرم و سرسجاده ام ...در و دلم رو به اونی میگم که می تونه کن فیکون بکنه ...نمیدونم تاحالا نوشتم یا نه اما من سربارداری هانا ...سه شنبه صبح بی بی چک زدم منفی بود ...رفتم مدرسه دعای توسل بود و باران بهاری وایستادم پشت پنجره ی کلاس و اشک هام ارام و ارام شروع کردن به چکیدن ...روز بعد صبح نزدم ...ظهر که از مدرسه امدم بی بی چک زدم ...باز منفی بود ...منم امدم برم حمام ...برگشتم رو به اسمون و با خشم گفتم مگه تو خدا نیستی مگه نمی گی می توانم کن فیکون کنم...بکن و یه بچه به من بده منو مادر کن ...تو که حالم رو می بینی ...تو که بندگی رو دیدی ... انجامش بده مگه تو خدا نیستی ....ارزش یه معجزه ندارم ؟

رفتم حمام زیر دوش زدم زیر گریه ...از حمام امدم بیرون انگار یه صدایی در گوشم گفت برو باز بی بی چک رو نگاه کن ...رفتم و یه هاله ی کمرنگ انجا بود ...اولین ازمایش بتا 35 بود اما از سن تخمگذاریم 14 روز میگذشت این یعنی معجره کرده بود ...کن فیکون کرده بود ...برای همین بین اسم لئا و هانا ...من هانا رو انتخاب کردم چون توی بعضی از معنانی میشد هدیه خداوند ...

یه وقتایی به هانا میگم بعضی از ادما سرمادر شدن سلامتی میگذارند و بعضی پول بعضی ابرو ...من ایمانم رو گذاشتم ...خدامیدونست تو یه قدمی سقوطم و امتحانش دیگه داره از شونه هام سنگین تر میشه

حالا هم ما هستیم و یه راه طولانی به مامانم گفتم ادما یه وقتایی باید بجنگند نه برای خودشون بخاطر ادمایی که تمام امیدشون بودن انهاست ...امشب خیلی دعام کنید ...خیلی هااااا ...یعنی خیلی ...

پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ ۳:۲۹ ب.ظ ...

شُد

رفتم روی حالت استرس پس از حادثه ...امروز زنگ زدم رضا برنداشت عصر گفت مسکن می خوره می خوابه ...سه ساعتی گذشته بود زنگ زدم بیا شام پختم ببر ...برنداشت ...رفتم ظرفهای شام رو شستم و خونه ی مامان رو سرو سامون دادم باز زنگ زدم برنداشت ...کارهای شب رو کردم و داشتم پوشک هانا رو عوض میکردم که به مامانم گفتم کاش بابا زودتر برسه هانا رو بگذارم برای بابا برم ببینم رضا چرا جواب نمیده که زنگ زد خودش ...

نزدیک بود بزنم زیر گریه ...

انگار هر لحظه نگران یه فروپاشی ام ...هرلحظه ...هفته ی پیش بلاخره 60 تومن جمع شد که بتوانم طلای هانا رو بخرم یه دفعه طلا رفت چسبید به سقف ...یه جوری افسار پاره کرده که ترجیح میدهم از این غافله عقب بمونم ...امشب فکر کردم دیگه با این قیمت طلا برایش طلا نمی خرم ...الان نمی خرم ...این 60 تومن حاصل یک سال خون دل خوردن من و باباشه ...حاصل ذره ذره جمع کردن من و هر روز ساعت پنج و نیم صبح رفتن رضا سرکار ...

منو ببخش هانا به اندازه اش از طلاهای خودم بهت میدهم اما کشش ندارم توی این موقعیت حرص اینم بخورم ...

امشب دوتا اتفاق با هم افتاد ...هانا رو گرفتم بغل ببرم اشغالا رو بگذارم ...همسایه منو دید ...گفت کاری بود بگو ...گفتم خودم هستم ...گفت اره می بینمت ...می اییی ...با بچه بدست با قابلمه غذا ...خدا برای مادرت نگه ات داره ...

اخرشبم به مامانم گفتم من یادم نمی اد خواهرم اینقدر از بچه داری هلاک بود ...گفت اون همه چیز رو سرش اوار نشده بود ...مثل تو هم برایش مهم نیود همه چیز رو سرجای خودش نگه داره ...

نق نمی زنم ...بخواهم دردهام رو بگم ...مثنوی میشه ...اما میخواهم بگم هربار میگذره ...هربار می گذرونم ...ساده نیست انگار یه بند از بند تنم می گیرند جایش یه بتن می گذارند ...

تازه فهمیدم با تمام نق نق هام رضا چقدر کمکم بود ....

راستی چقدر این ویدیو هایی که میگن شُد شُد شُد رو دوست دارم انگار می بینم یه ادم رسید ...چقدر شیرین که رسید ...انگار میان این همه سختی یه روزنه می بینم ...

کاش یه روز منم بیام بگم شُد شُد شُد !

چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ ۹:۵۰ ب.ظ ...

روزنوشت

من چندین بار این مدت به مامانم گفتم اگر دوست داری به خاله ها بگی جراحی کردی بگو و هربار مامانم گفته نه می اید دیدنم زحمت اضافه برای تو میشه ...حتی خواهرم گفت باشه منم می ام لیلی کارها رو بکنه و من هانا رو نگهدارم ...که این واقعا حرکت بزرگی از سمت خواهر مردم گریزم هست ...

دیروز که خونه شون بودم یکی از خاله ها زنگ زد منم داشتم جارو برقی میکردم و صدای تلفن رو نشنیدم که جارو رو خاموش کنم ...خاله ام به مامانم گفته کی داره جارو میزنه

مامانم گفته لیلی

خاله ام گفته وا اون بچه کوچیک داره چرا باید بیاد کارهای تو رو بکنه

مامانم هم گفته خودش دوست داره من نگفتم بیاد

خاله ام هم گفته خوش بحالت !

تلفن که قطع شد مامانم میگفت اره خوش به حالم ....خوش به حالم که از کمر تا مغزم رو شکافتن ...اره !

الان تراژدیک هست اما اون موقع طوری که غر میزد و اینو می گفت فقط من می خندیدم . گفتم بابا جان بگو و خودت رو خلاص کن !

گفت نمی گم ...اصلا هیچ وقت نمی گم ...بگذار فکر کنن من بی عرضه ام تو با بچه کوچیک امدی کارهام رو بکنی ...بعد در یک ریسک جدی هانا رو بغل گرفت که به خودش ثابت کنه خوبه ...

یکم بعد هم من رفتم راه پله رو دستمال بکشم برگشتم گفت در ورودی رو قفل کردم نیایی بزنی تو سر هانا ...امد قفل در رو باز کنه دیدم دست هانا رو گرفته تو دستش اونم داره تاتاش رو می کنه ...بعد رفت تو اشپزخونه برای من چای ریخت باز هانا دستش رو گرفت تا تا کنان رفتن حالا چطوری نوه اش رو قانع کرده بود جای بل بل ( بغل ) دا دا (تا تا ) کنه نمی دونم اما داشت به هانا قول میداد زود خوب میشه برایش سوپ گوشت و حلیم می پزه ...هانا هم می گفت به به ! و مامانم برای بار هزارم گفت خدارو شکر که تو رو داریم هانا وگرنه من یکی از مریضی دق کرده بودم ...

ثبت بشه ...یادم نره ...چه روزگاری دارم تو استانه ی تولد هانا ...

سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ ۱:۴۱ ب.ظ ...

مهاجرت

امروز تصمیم بر این شد که من و هانا مهاجرت کنیم و بریم خونه ی پدری فعلا برای نهار خورشت گوشت قلقلی و برای شام سوپ جو رو مقدماتش رو اماده کردم دیروز خونه رو دسته گل کرده بودم اما باید یکم سر و سامانش بدهم بعد دوتا ساک امده کنم و بریم یه هفته انجا ...خودم یکم ته گلوم درد میکنه که از دیشب دارم اب پرتقال و شربت ایمینوس می خوردم ان شا الله من نگیرم انصافا تو موقعیتی هستم که من مریض بشم چراغ بعضا سه تا خونه میخوابه چون خواهرم که مریض شده امیدش هست من هستم هرچند کمکی هنوز نگرفته ...

مامان هم خیلی استقبال کرد گفت بیا اینجا ...همین جا غذا می پزیم برای رضا هم می فرستیم ...

چون این مدت دایم به من می گفت زحمت دوتا خونه با تو هست شما بیایید اینجا دور هم باشیم و زحمت تو کمتره اما خوب مامانم ارامش می خواهد که با خورشید کوچولو نمیشه ...

البته من حس میکنم یکم فشار عصبی رضا این مدت زیاد بوده که مریض شده چون حالش خیلی خوب بود ...دیشبم بدن درد داشت بیشتر و یکم گلو درد ...

واقعا امیدوارم ایت 404 نازنین زودتر تموم بشه که برای من اندازه ی یه قرن گذشت !

سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ ۱۱:۱۱ ق.ظ ...

معذرت خواهی

رفقا من 78 تا کامنت تایید نشده دارم دوست دارم به تک تک شون جواب بدهم اما با مریض شدن رضا و خواهرم حالا من ماندم و مامانم و هانا و کلی مسیولیت شرمنده ی گل روی تک تک تون هستم ...همه رو بدون جواب تایید میکنم چون اگر هی تلنبار باشه نمی توانم بنویسم ...اما اینروزها شدیدن نیاز دارم بنویسم ...مرسی که برام کامنت می گذارید ...هربار می بینم یکی برام چیزی نوشته حس میکنم از این چهارچوب کوچیک و زندگی محدود فعلی یه محل ارتباط پیدا کردم . لطفا هنوز برام کامنت بگذارید حتی اگر من بی معرفتی کنم و زمانی برای جواب دادن پیدا نکنم ...فعلا فقط بدانید هیچ یلدایی برگزار نشد ...خواهرم انفولانزا گرفت و ما دیشب رو فقط با خوردن سبزی پلو یلدا گذراندیم بدون هیچ اتفاق خاصی ...فقط برام جالبه بعضی شهرها دلمه دارند برای شب یلدا و بعضی شهرها اصلا رسم سبزی پلو با ماهی ندارند ....چطوری میشه یلدا بدون سبزی پلو ؟

د

دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ ۱۰:۰ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو