دیشب بلاخره خواب با کیفیت شبانه داشتم و باید بگم تقریبا از ساعت دوازده دیگه نمیتوانستم حتی اگر میخواستم هم نمی توانستم خودم رو بیدار نگه دارم خوابیدم و ساعت هشت بیدار شدم ...صبحانه درست کردم و باید برم برای سه ساعت مدرسه باشم . عملا زنگ اول رو فقط از دست دادیم ...
یکی بیاد منو از این توهم دربیاره که فردا تعطیله ! درسته میشه بیشتر خوابید اما تعطیل هم نیست و باید برای سه ساعت کوفتی مدرسه باشیم و اوهوم درس عین رو بدهیم .
دوتا از خوبی های هفته ی ششم مانده به اخر تعطیلی چهارشنبه و دیر باز شدم مدرسه فرداست .
متاسفانه هفته ی پنجم هیچ خوبی نداره
هفته ی چهارم خوب دمش گرم دو روز تعطیله !
هفته ی سوم و دوم و اخر هم هیچ خوبی ندار جز اینکه روز شما رو به انتها میره
به قول دوستی من دیگه نمیکشم این چندهفته کی تموم میشه !
من در مقاومت برای اینکه نهار نخورم تا رضا بیاد و با هم غذای تازه و درکنار هم بخوریم و حرف بزنیم تقریبا یخچال رو درو کردم و هر انچه بی اشتهاییم کالری از من کم کرده بود رو سه برابر جبران کردم .
قشنگیش اینکه هنوز گرسنه ام
امروز یکی از مادرها برای دخترش تولد گرفت و برای دخترش یه شاخه رز خریده بود .
حس کردم چقدر فوق العاده است که به فرزندت تا این اندازه احترام بگذاری .
هر روز بیشتر از قبل یاد میگیرم .
گاهی حس میکنم چقدر از درون متلاشی ام ...تکه تکه ...و گاهی باورم نمیشه چطور این تکه ها رو کنار هم سرپا نگه میدارم و به همه چیز فقط یه لبخند کوچولو میزنم ...گاهی حس میکنم این مهارت که خودم رو سرگرم میکنم ...هرچند همیشه غمگینم میکنه که این مهارت از رنج عمیق تنهاییم من در بچگی می اد اما حس میکنم خدا این موهبت رو به من مثل یه نور داده تا وقتایی که کم اوردم ...جا نزنم و ادامه بدهم ...
برای حال دلم دعا کنید ...به شدت از خدا فاصله گرفتم و نور و برکت از زندگیم رفته ...دعا کنید خدا باز بخواهد من بنده اش باشم ...ببخشه و بپذیره که دوریم هرچند انتخاب خودم بود اما چیزی نبود که قلبا دوستش داشته باشم ...من فقط خیلی خیلی کم اورده بودم و وسط راه بندگی یادم رفت ...خدا به دلیلی ما رو به این زمین اورده ...
هر روز دعای فرج می خوانیم و تو ...گمشده ی غریب ...نمیدونی هر بار که بعدش به اسمان ابی خدا نگاه میکنم با خودم می گم بمیرم برات که حتی امدنت هم برای رفع مشکلات خودم میخواهم ...
دلتنگم ...قلبم ...توی سینه ام جا نمیشه ... چشم هام بدون اختیارم حرف میزنند ...من ... لیلی صبور ...قوی و پر انرژی ... خیلی دلتنگم و فقط خدا میدونه چرا ...
قبلا مسکن ها روی بدنم عمل میکردن و سردرد هام دود میشد هوا !
قبلا واقعا خوشبخت بودم و نمی دونستم .
هشتک من و شش هزارمین لیوان چاییم و هنوز بی فایده ![]()
یک امروز بارزس امد مدرسه و من در لفافه و شاید هم کاملا واضح گفتم که مدیرم چه میزان ازارم میده ...تمام طرح های بیخود رو می اندازه روی دوش من در حالی که من باید به فکر این باشم که شیوه ی درست اموزش چیه و حق الناس بچه ها به گردنم هست
دهنم رو ممکنه صاف کنه اما من دیگه 32 سالمه ...بسمه هرچی ظلم به من شد و دهنم رو بستم ...نهایتش می رم یه مدرسه ی داغون ؟ اوکی برام مهم نیست . اینقدر اینجا دهنم صاف شده که اونم برام اوکی هست .
دیشب ریه ام تصمیم گرفت زندگیم رو قشنگ تر کنه ...این مدلی که دوازده رفتم توی تخت و تا ساعت سه بیست دقیقه که اخرین باری بود که گوشی رو نگاه کردم داشتم سرفه می کردم اخرم فکر کنم بیهوش شدم که بیخیال شد ...امروز رفتم داروخونه و گفتم یه شربت برای سرفه می خواهم ...گیاهی نباشه ...شیمیایی بده ...اقاهه خنده اش گرفت ...میگم روانی شدم از سرفه !
عملا دیشب سه و نیم ساعت خوابیدم الان شقیقه هام داره می ترکه ...فقط خوبه خونه ی تمیزی دارم و البته بگم مقدمات زرشک پلو رو اماده کرده بودم اما چون خودم سرحال نیستم درستش نمی کنم ...یه دمی گوجه برای رضا درست میکنم با ماست تازه بخوره ...خودم هم با سردردم بمیرم !![]()
وارد سی روز اخر سال شدم ...از عدد 130 شروع کردم ![]()
یا صبور و یا غفور !![]()
تنها چیزی که الان می خواهم اینکه زودتر این شش هفته بگذره ...از اینکه هر جمعه به خودم نگرانی بدهم که بجنب زندگی رو سر و سامون بده ....حمام کن ...خودت رو اراسته کن ...لباس اتو بزن ...خونه رو جارو بزن که فردا برای یک هفته سرکاری واقعا خسته شدم ! خوشحالم که دو سالش گذشت و جدا تصمیم ندارم بیشتر از بیست سال کارکنم .
صبح که بیدار شدم یاد استاد پیر درس ازمون های روانیم افتادم که همیشه می گفت جوانا چرا زیاد می خوابید ؟ حیف نیست قشنگی های این دنیا رو از دست می دهید و توی عالم خیال سیر میکنید ؟ صبح زود بیدار بشید و برای طلوع خورشید درون یک پارکی و پیاده رویی جایی باشید و تنفس صبحگاهی داشته باشید و متفاوت از عام مردم زندگی کنید ...
صبح با خودم گفتم من در دهه 4 زندگیم هستم ...رضا کاملا با رفت و امدم اوکی هست ...چهارتا پارک زیبا در فاصله ده تا بیست دقیقه ای من هست ...زیر کدوم بهانه مخفی میشم که صبح ساعت نه رو زود برای بیدار شدن روز تعطیل میبینم ؟
امیدوارم امسال از زیر بال بهانه فرار کنم و اجازه بدهم حقیقت هام زندگیم رو بسازند ...میدونم ده سال دیگه انقدر اماده نیستم که بخواهم به این ارزو هام برسم ...
همین الانم حس میکنم اشتیاق چند سال پیشم کمتر شده وگرنه من بدون ارایش دیده میشدم ؟ محال بود ...من بدون ورزش هفته رو تموم میکردم ؟ محال بود من روزم بدون کتاب خواندن سر میشد ؟! محال بود ...
تمام این محال ها الان شدن ارزوهام ...دیگه روزم رو با شستن و ظرفها و دم کردن چای و گوش دادن به الن واکر و نوشتن یه کاربرگ ارزشیابی برای جوجه ها استارت زدم و امیدوارم زودتر روزی برسه که شش صبح جمعه رضا رو ببوسم و با ماگ چایم و کتابم برم پارک نزدیک خونه و بگذارم خورشید من رو از نو بسازه
از جمله ابشن های جدیدم یک باره احساس ضعف کردن ،سستی عضلاتم و عرق سرد نشستن و احساس گیجی و منگی هست . دم این کرونا گرم فقط خودش می توانست منو اینطوری به چوخ ببره !
حساب کردم هرچی تا حالا مریض شدم از رضا گرفتمش ...یعنی شوهر نکرده بودم حداقل این حد صدمه به جسمم رو نزده بودم بعد امده میگه تو واقعا داری زیر پست های الکس پیام میگذاری و از صدای جادوییش تعریف میکنی ؟!
برادر من خدا این دلخوشی رو از من نگیره ...توی 32 سالگی روی یه پسری اون سمت دنیا و احیانا یه دهه کوچیک تر از خودم کراش نزنم چکار کنم ! بیخیال من شو ...انیمه اش کراشم بود حالا خودش جلوم مسجل شده انتظار داری بی خیالش بشم و روزی شصت هزار بار نبینمش !؟
دیگه بحث خیلی نتوانست جدی بشه چون ابشن جدیدم به کار امد و جناب دکتر به خودشون امدن که داشتن جیگر باد میزدن نیمه خام بیاره بده گرگ وجودم بخوره یکم جون بگیره
منم همچنان به قربون صدقه ی این چشم بادومی دورگه ادامه میدادم باشد رستگار بشم ![]()
رضا که هنوز توان روزه نداره ...براش نهار گذاشتم و خودم امدم خونه ی پدری ...
خوشحالم که توی عید اتاقم رو شبیه جایی برای زندگی کردم
هرچند هرچی گشتم یه جفت جوراب پیدا نکردم در حالی که مطمین بودم تمامش رو توی یک کشو گذاشتم .
مدرسه قبل از نیمه شعبان مدیر مدرسه سر صف به بچه ها قول داد روز نیمه شعبان جشن مدرسه ای داریم . این جشن ها روزهایی هستن که ما تکلیفی نمی دهیم و درسی کار نمیکنیم . شیوه ی باقی معلم ها رو نمیدونم اما در کلاس من بچه ها کارتون می بییند و با کمک اولیا اسنک هایی مورد علاقه ی بچه ها رو تهیه می کنیم انها کنار دوستان اسنک می خورند بازی می کنند و نقاشی میکشند و با اجازه ی مدرسه اسباب بازی دارند و حسابی خوش می گذرونند ...بعد هم مدرسه نهار ماکارانی میده و کلا یک روز خاطره انگیز می سازه . بچه ها تا حالا سه تا از این روزها رو تجربه کرده بودند و این بار قرار بود کل مدرسه جایزه بگیرند .
جایزه کش مو بود .
جشن بخاطر بمب ها کنسل شد و پخش خوراکی ممنوع شد و مثلا از کلاس من روز جشن 9 نفر مدرسه بودند .
مدیر ماند و چهارصدتا کش مو ....یک تعداد رو همان روز پخش شد و یک تعداد ماند و حالا هر روز سر صف یک مسابقه می گذاره و یک تعداد از کش ها رو هدیه می ده .
کلاس اولی های من دیروز امدن به اعتراض که ما هرچی دست بلند می کنیم نمی بییند ...اولین نفر که گفت داغ دل بقیه تازه شد که این هدیه همه بود ...یا اینکه سوالات سخته ...همه اش سوم ها رو می برند جواب بدهند ...ما این کنار هستیم توی صف دیده نمیشیم .
گفتم من حرفتون رو به خانم مدیر میگم .
یک دفعه ترسیدن و گفتن نه از ما عصبانی میشه و تو رو خدا نگید !
اینجا بود که روح سرکشم بیدار شد . روحی که سالهاست تربیت خانواده و جامعه به من گفته حرفت رو نزن و سکوت کن و احترام بگذار و ....
رفتم بالای سکو و براشون توضیح دادم گرفتن حق شون هیچ اشکالی نداره و انها می توانند بدستش بیارن ...
گفتم من به خانم مدیر می گم بچه ها هدیه های نیم شعبان رو دوست دارن داشته باشن و از طرفی کلاس اولی های من هم دوست دارند در مسابقه ی شما شرکتت کنند به شرطی که سوالات ساده تر باشه .
یک لبخند زیبا و رضایت بخش روی لب هاشون نشست که برای من با ارزش ترین اتفاق دنیا بود .
قراره این نسل از ما خوشبخت تر باشن ...قرار نیست زندگی نزیسته ی ما رو تحمل کنند ...قراره زندگی زیسته و رضایت مند خودشون رو داشته باشند .
+احساس میکنم بدون تشر و بدون تجربه فقط با نشان دادن انچه هستم توانستم بچه ها رو فهمیده بار بیارم ...یک بار امدم و گفتم وقتی معاون هاتوی دوربین ها می ببیند شما در راهرو هستید به من می گن معلم خوبی نیستم ...از اون روز همیشه بچه ها توی کلاس می مونند ...یک روز هم گفتم من هم بچه بودم محاله زنگ ورزشتون رو به دلیل تنبیه بگیرم ...خودشون می دونند اگر زنگ ورزشی رو نداشته باشند علتش هر چیزی جز رفتار اشتباه انهاست ...
+از ته قلبم ارزو میکنم توی سال دهم معلمی هم اشتیاق این روزها رو برای پرورش یک نسل تازه و متفاوت رو داشته باشم .
از عادت های نیک روزگار اینکه از سرکار که می ایی بخوابی ...اصلان تنظیمات کارخانه میشم و میتوانم روزم رو ادامه بدهم در عوض هم شب میتوانم تا یک بیدار باشم . عادتی که حس میکنم سرکار رفتن از من همیشه می دزده ...البته بگم من برای ظهر خوابیدن به حداقل سه ساعت خواب نیاز دارم تا اوکی بشم و با ده دقیقه و نیم ساعت مساله حل نمیشه اما اگر بتوانم این عادت رو توی خودم پرورش بدهم سال 402 رو سال شکوفایی استعداد های نهفته نام گذاری میکنم .
+حتی اب سردکن دفتر همکاران را هم خاموش کردن ...روزه هم نیستید مجبورید تظاهر کنید ...العمل به ریا !
قشنگی اینکه جز مدیر مدرسه حتی یک نفر هم روزه نیست . امیدوارم این نه روز باقی مانده که باید در ماه رمضان بریم سرکار به نحو خوبی به خیر بگذره و من یکی اون وسط بیهوش نشم.
+امروز یک نفر رو تنبیه کردم . ماندم کنارش تا تکالیفش رو تموم کنه . احساس جالبی برام داشت شبیه اسنیپ هری پاتر شده بودم اما حقش بود ...![]()
+اگر یک روز از مخفی شدن زیر بالهای بهانه ام نجات پیدا میکردم دنیا برام جای قشنگ تری میشد . هیچ هدفی ندارم و هدف هایی که داشتم را هم دنبال نمی کنم چون روزهای اول مدرسه هستم و خسته ام و از همه مهم تر هنوز یه سر رسید ندارم - متوجه هستید که عدم وجودم یک عدد سر رسید می توانه دلیل کافی برای یاد نگرفتن زبان سوم و یا عدم برنامه ریزی هر روزه از جمله خواندن مشخص چند صفحه کتاب باشه ...![]()
جایزه پایان هفته برای خودم پاستیل خریدم دیگه خودتون ببیند چه هفته ای گذراندم .![]()
+یکی امروز توت فرنگی اورده بود خواهش کردم نیاره چون خوراکی گرونی هست و همه ندارند و شاید دلشون بخواهد ...امدم دیدم نصف کلاس توت فرنگی میخوردند ...خوراکیش رو با همه تقسیم کرده بود ...بقیه هم با هم ...دنیای بچه ها خیلی خاص هست ...
سال گذشته یکی از مادرها گوجه سبز و توت فرنگی را توی نوبرانه اش خریده بود شسته بود و اورد برای کل کلاس ...توی پیچ و خم گرونی موز هم یکی از اولیای امسالم خرید و اورد برای همه ...این کارها خیلی قشنگه ...ثوابش هم زیاده ...
+مدرسه امروز شکلات پخش کرد . سادات کلاس امد گفت خانم معلم اجازه میدهید من پخش کنم اخه من ساداتم ...حس خوبی بود .
از مدرسه امده و همسر خود را ولو و بیمار روی مبل مشاهده میکنیم .
استاد عزیزی داشتم که همیشه در قلبم جاودان هست هربار از سختی اموزش می ترسیدم می گفت با تکرار مکرر یاد میگیری ...امروز بچه های سرامدم می گفتن چطوری دوتا سین و صاد رو اشتباه نگیریم ...یادش افتادم و با لحن خودش گفتم با تکرار مکرر -
ما هرگز نمی میریم ...یادما گاهی در کالبدی که قلبش رو لمس کردیم زنده میشه ...امروز حس کردم استاد عزیزم با همان لحن و ارامش و لبخند کوچکش بود که به این نسل جدید گفت با تکرار مکرر ...
+خورشید شگفت انگیز با شروع فصل بهار چرخیده و نورش دیگه مستقیم به کلاس نمی تابد برای همین پنچره ها را باز میکنم و پرده ها را میکشم و نور ابی روز و هوای تازه درکلاس جریان دارد و امروز حوالی ساعت یازده و نیم کلاس در نوعی هیاهوی مخصوص هفت ساله های کوچکم غرق بود به خودم گفتم چه بی اندازه صبورتر شدم ...مسعود شعاری هم می نواخت و بچه ها داشتند از اخرین روزهایی که میتوانند معلمی شبیه من داشته باشند لذت می بردن و همین برای من کافیه ...به استاد عزیزم فکر کردم و امیداورم منم روزی در وجود این بچه ها زنده باشم ...نوشتن رو طوری یادشون میدهم که اگر روزی معلم شدند بتوانند یاد بدهند و همین طور صبر و محبت و دوستی را ...امیدوارم تک تک عاقبت بخیر باشند .
شاگردهای سال گذشته نه تنها هنوز به من سلام می کنند برای تبریک عید و سال نو اکثرا به کلاسم امدن .
هنوز بی اشتها هستم . جز یه کاسه کوچک اش گوشت و یک کلوچه از صبح هنوز چیزی نخوردم ...البته اگر اون هشتا لیوان چایی که از امدنم تا حالا کنارم بوده رو نادیده بگیرم چون معده ام غذای جامد رو خیلی خیلی سخت قبول میکنه .
با قرص زینک و مولتی ویتامین سعی می کنم نگذارم کار به ریزش موهام برسه ...بیشتر از چهار روز هست برنج نخوردم ...ماکارانی هم برای شام درست کردم ...رضا غذاش رو خورد من سیر بودم ...
دوباره یاداوری میکنم هیچ اعتراضی بابتش ندارم . تازه الان احساس سبکی بهتری میکنم ...انقدر که فکر میکنم چقدر خوب بود میرفتم معده ام رو اسلیو میکردم .
سر راهم یه درخت اقاقیا بود امروز به ذوق دیدن گلهای قشنگش رفتم ...درخت رو از ریشه کنده بودن ...
از اول این کرونا ی من با استخوان درد شدید همراه بود الان که مچ بند بستم غمگینم ...دیشب مچم رو گرفته بودم و از دردش به خودم می پیچیدم ...امروز یکم توی کلاس نوشتم مچم از کار افتاد و الان توی مچ بند دستم قفل شده .
به نظرتون این شانس رو دارم که از شدت سرفه تا فردا بمیرم یا فقط قراره سرفه خسته و خسته ترم کنه ؟
بیاییم به خوبی های فردا فکر کنیم
من هنوز هیچی پیدانکردم اما شما فکر کنید !
علاوه بر نفس تنگی که دیشب حوالی سه نصفه شب بیدارم کرد و از دیشب کار رو برام سخت کرده ...تب هم خیلی یواش داره زیر پوستم میخزه ...فعلا فقط یک درجه تب دارم ...
امیدوارم فردا اون فرشته های کوچولو به من انگیزه و انرژی کافی رو تزریق کنند چون فعلا که باز توی تخت افتادم .
تقریبا برای 50 روز دیگه اسیر این سیستم پوسیده ام تا تابستان برسه ...لحظه شماری میکنم برای اتمام فرودین وبه انگشت های دست رسیدن هفته و ازاد شدنم ...
اگر قلعه هابل رو خواندید و یا فیلمش رو دیدید من باید بگم امروز صدای پیشه هابل رو در یک کلیپ دیدم و ایشون خودش از هابل ، هابل تره و سکسی تره و صد البته جادویی تره !
به قول یک کامنتی این منصفانه نیست که یکی می توانه اینقدر جذاب باشه .
یکی دیگر هم نوشته بود چطور یک نفر می توانه این حد زیبا باشه ؟!
موافقم !اصلا چطور این حد از زیبایی در یک نفر جمع میشه ؟
خدا بیاد پاسخگو باشه بعد هم بگه چطور از این دنیای رها و ازاد بپرم در اقیانوس کلیپ مشتاق سازی دانش اموزان برای برگشت به مدرسه !
اه خدای من دنیات اصلا جای عادلانه ای نیست حتی اینکه فکر میکنم تو الانم داری به من میخندی هم عادلانه نیست و بدتر اینکه دیگه نمی توانم ارزو کنم یه شوهر اینقدر جذاب گیرم بیاد ناعادلانه است
اوف اره اخری از همه ناعادلانه تر بود !
+باید برای رضا لنز سبز بخرم و مجبورش کنم موهاش رو تا روی شونه اش بلند کنه !
سیزده هم مثل باقی روزهای عید و سال در خانه به در میشود ...![]()
امروز میخواهم وانمود کنم هیچ روز خاصی نیست یکی از 13 هم های همیشگی سال هست ...یکی مثل یازده تای دیگه !
به دستور شیرینی کنجدی کشمش اضافه کردم ریختم تو قالب مافین
عملا دوتا تغییر جدی در رسپی دادم اما نه میدونم چقدر باید توی فر بمونه و نه یادم میاد کی گذاشتم
ذهنم گولم زد و فراموش کردم فر تایمر نداره.
چطور ما بشر هوشمندیم؟ من که رسما از امشب نیستم
+در حالت عادی 15 دقیقه وقت میخواست در این حالت غیر عادی نمیدونم چقدر...
نتیجه رو بعدا میگم
نتیجه قابل قبول بود. تقریبا مافین مانند شد
به دستور شیرینی کنجدی کشمش اضافه کردم ریختم تو قالب مافین
عملا دوتا تغییر جدی در رسپی دادم اما نه میدونم چقدر باید توی فر بمونه و نه یادم میاد کی گذاشتم
ذهنم گولم زد و فراموش کردم فر تایمر نداره.
چطور ما بشر هوشمندیم؟ من که رسما از امشب نیستم
+در حالت عادی 15 دقیقه وقت میخواست در این حالت غیر عادی نمیدونم چقدر...
نتیجه رو بعدا میگم
خیلی خیلی بهترم اما سرفه و بی حالی و کمی تب و بی اشتهایی رو هنوز دارم و امروز دیگه خودم رو اماده کردم که برم مدرسه . یعنی الان فقط باید برای خودم و رضا لباس اتو کنم و دیگه کار خاصی نیست . الحمد لله همه چیز اوکی هست جز خرید های خونه که ان شا الله چهاردهم انجامش میدهم . برخلاف انتظارم هم تعطیلات خوبی بود و کلی تجدد قوا شدم . هرچند مریض شدم اما خوب خوشحالم که توی مدرسه رفتن اینطوری نشد .
جالبه من قبل از عید گوشت چرخ کرده و پیاز یکی کردم بعد وقت نشد درست کنم همین طوری فریز کردم توی خونه ی بابا گفتم اینطوری شده بابا سریع گفت بریزش دور اون خیلی مضره ! الان سرچ کردم دیدم بله پیاز باعث فساد گوشت میشه . البته هنوز توی فریز هست .
رضا امروز رفته وسایل صبحانه بخره برام شیرکاکایو خریده که خوشحالم کنه نگو جای شیرکاکایو ، شیر قهوه برداشته . واقعا طمع خوبی داشت خیلی خوشم امد میتوانم بگم حتی از شیرکاکایو هم خوشمزه تره . کاش قدرتش رو داشتم یک کیک می پختم کنارش مزه میداد .
برای دو عدد بیمار اش گوشت و حلیم فرستادن ...رضا ان شا الله از فردا روزه میگیره ...اون حلیم رو خورد و اش ماند برای من خودم غذا پختم ولی خوب میتوانه بمونه برای افطار فردا ...سحری هم گفت می خواهد نون و خرما بخوره ...من از صبح یک لقمه ی کوچک خامه شکلاتی و دو لیوان شیر قهوه خوردم و هنوز که هنوزه اشتهایی موجود نمی باشد .
راه اول رو انتخاب کردم .
الان خونه ی بسیار تمیزی دارم .
راضی ام از خودم . فقط برم یه دوش بگیرم بیام که تمیزی تکمیل بشه و بعد بشینم کتاب دختری که به دریا افتاد رو کامل کنم .
دو راه دارم
راه اول برم خونه رو مرتب کنم یه نهار عالی بگذارم و یه دوش بگیرم و کمی ارایش کنم و لباس زیبا بپوشم و یه چایی بریزم و پشت میز اشپزخونه کتاب بخوانم ...
جمعا دو ساعت زمان می خواهد .
راه دوم برم توی تخت نا مرتب ...اینستا رو باز کنم ...کپک بزنم تا شب ...
راه اول درسته اما خوب راه دوم چیزیه که دوستش دارم ![]()
درباره من
أَعْطَیْتُکَ کَلِمَتَیْنِ مِنْ خَزَائِنِ عَرْشِی لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ لَا مَنْجَى مِنْکَ إِلَّا إِلَیْک.................................
رفقا رمز فقط به خانم ها و عزیزانی که وبلاگ دارند داده میشود حالا نه اینکه چیز خیلی مهمی می نویسم نه اصلا ...فقط گاهی ادم نیاز داره با هم جنس خودش درد و دل کنه .
تو کتاب "نباید میماندیم"
معین دهاز یه جا خیلی درست میگه:
"در زندگیم سختیهایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم.
حتى بعدها، باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم.
انسان خودش را نمیشناسد،
خصوصا قدرتهایش را"








