29ابان99
عصری کیف پولم گم شد ... یه مدل جاکارتی ه ارزون قیمت ه اما هرچی میگشتم پیداش نمی کردم کلا ادم کم حواسی ام برای همین هر چیز دقیق جای خودش رو داره و من تمام جاهای احتمالی رو گشتم و پیدا نشد ...
دیگه در راه پیدا کردنش عصبی شدم ریل یکی از کشو ها کنده شد ...رضا امد تعمیرش کرد یادم افتاد اخرین باری که بیرون رفتم هفته ی پیش بود و رفتم برای مهمونی ظرف خوشگل بخرم پس ممکن کیفم توی جیب ژاکتم باشه و ژاکتم خونه ی مادرم بود .
دیگه رفتم انجا و دیدم اره کیفم انجاست ...مامانم گفت کیفت رو برای چی میخواستی ؟
گفتم کارت خرج خونه انجاست ...میخواستم رضا بره نون پیتزا بخره ...
خواهرزاده ام شنید . پرسیدم مامان شام شماچیه ؟ جواب داد غذاهای این چند روز ...البته نهار براش ابگوشت پختم .
امدم خونه ، رضا رفته بود با پول خودش نون و قارچ رو خریده بود . دیدم ای جانم پسر خوش روزی من
...رضا نون پنچ تا خریده ...قارچ هم زیاده ...با سرعت نور اول یه پیتزا برای اون گذاشتم بردم بعد امدم غذای خودمون رو گذاشتم .
+ هیچ وقت نمیدونیم خدا برامون چی روزی کرده
+ با خودم فکرکردم اگر خواهرزاده ی رضا بود باز براش میبردم ؟ احتمالش کم بود ... نمیدونم الان ترشی درست کردم ...میدونم خواهرزاده ی رضا عاشق ترشی من ه اما بعیده براش ببرم ...خدا واقعا به قدر توانمون به ما امتحان میده ...مثلا شیرین یه قلب بزرگ داره میتوانه با خانواده ی همسرش مثل خانواده ی خودش رفتار کنه ...واضحه من نمی توانم .
+ نرسیدیم فلسفه رو تموم کنم ...بعد از شام میخوانمش قول میدهم . ![]()








