روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

30ابان99

امشب من اش درست کردم رفتیم خونه ی بابا خوردیم ...بعد از شام حرف بچه ها شد ...اصلا نفهمیدم چرا یه دفعه بغض کردم و به بابام گفتم چشم روی هم بگذاریم بچگی شون میره ... گفتم وقتی کم سن تر بودن می بردمشون اسباب بازی فروشی بعد اون برق ذوق هیجان بچگانه شون ...لعنتی اون ذوق که حالا چی بخریم ... اون رو میدیدم ... اما چند هفته ی پیش جلوی یه اسباب بازی فروشی وایستادم و هر دوتا شون اینقدر بزرگ شده بودند که دیگه نمیشد براشون اسباب بازی خرید ...واقعا پشت مغازه وایستادمو حسرت خوردم و همون لحظه فهمیدم چشم روی هم بگذاریم بچگی شون رفته و شاید این روزها هم بره ...گفتم خیلی زود جاشون سر سفره مون خالی میشه ...دانشگاه ...سربازی ...ازدواج ...یه هیولا همیشه هست که انها رو از ما میگیره ... 

بعد اشک هام چلیک چلیک چکید ...خیلی خجالت کشیدم اما واقعا دلم میگیره ...من خیلی به جفتشون وابسته ام . 

لعنتی براشون بستنی می خریدم بعد اون زمانی که خواندن بلد نبودن و من باید براشون اسم های مزه ها رو میخواندم و اون هوووم بگذار فکر کنم هاشون ...

اصن یه تیکه از زندگی بود که قدرشون رو نمی دونستم ...شایدم ه میدونستم ...من هر لحظه که با انها گذراندم و لذت بردم . کم سن که بودن براشون لالایی میخواندم بخوابند ...کتاب داستان میخواندم ...مداد دست گرفتن رو یادشون دادم ...نقاشی با هم ... به عنوان یه خاله کلی باهاشون بازی کردم از برج هیجان و جور چین و دومینو ...برف می امد  می رفتم خونه ی خواهرم می بردمشون پارک برف بازی ...هوای تابستون که خنک میشد می بردمشون پارک  دوچرخه بازی کنند و بعد هم بستنی ... اما بازهم به نظرم کم ه . 

بابام گفت اینها نمیرند ...ازدواج هم کنند با خانم شون می ایند سر همین سفره  

گفتم نه ...به جایی میرسیم که بین دعوا توی زندگی شون یا دل زن شون ترجیح میدهیم دل خانم هاشون رو بدست بیارند و مثلا با خانواده ی همسرشون جمع بشن ...ما خودمون از یه جایی سعی میکنیم ارامش رو به زندگی شون بیاریم و نخواهیم اانها با ما باشن ...

مامانم گفت خوب اون زمان تو برامون بچه اوردی سرمون گرم ه ...

دیدم راست میگه ...حدودا سه سال دیگه پسر بزرگه میره ان شا الله دانشگاه ...اون زمان منم ان شا الله براشون دوتا فندوق و پسته می ارم ...

 

واقعا چرا بچگی شون اینقدر زود میگذره ... چند سال دیگه وقت داریم صورت های بدون ریش شون رو بوس کنیم ...چند سال دیگه دست های کوچولو و توپل شون رو روی صورتمون می گذارند ...تا کی برای یه مشت پاستیل و چندتا ابنبات ذوق می کنند ؟ من به بزرگ شدن شون اعتراض دارم ...زمان خیلی زود میگذره ...

برچسب‌ها: زندگی شیرین من
جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ ۱۱:۵۶ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو