دخالت بیجا ...
هانا رو گذاشتم روی پتوش که هم تی وی بیینه و هم بخوابه رضا رگ پدریش باد کرد ....گفت وای به تو هر روز من نیستم بچه ام رو می گذاری رو پتو خودش بخوابه ؟
جناب دکتر من پایه های استقلال دخترت رو بتون میریزم ...
رفت و به سبک مادربزرگ ها هانا رو گرفت بغل و هیش هیش کرد ...هانا هم فکر کرده تایم بازی هست با چشم های پر انرژی داره تو بغلش تاب می خورده و می خنده و رضا میگه چرا نمی خوابه ؟؟
گفتم چون تو به بادفنا رفتی و خوابش رو پروندی ...
قیافه اش فلاکت زده است اما برام مهم نیست :) -
اگر می پرسید الان چه وقت خوابه ؟ باید بگم اگر شش و نیم صبح بیدار شده باشی الان دقیقا وقت خوابه ...و اینکه چرا هانا دوست داره خودش بخوابه چون دختر منه و وقتی یه مهارت رو یاد بگیره دیگه دوست نداره شما برید و دخالت کنید ...دوست داره یادبگیره بعد بگذاریش به حال خودش ...
منم نشستم و دارم تایپ می کنم ...جناب دکتر هم داره تقلا میکنه اشتباهش رو جبران کنه اما دیره ...به اشپزخونه ای نگاه میکنم که قسم می خوردم دیروز عصر برقش انداختم و الان جای سوزن انداختن نداره ...یکم دیگه برم تمیزش کنم بعد هم اسنک درست کنم برای نهار .








