هفته ی دوم ...
دیروز داشتم نهار میخوردم ...نهاری که به عنوان جایزه ی هفته ی دوم به خودم قول داده بودم و خیلی دوست دارم یعنی شامی کباب با سیب زمینی سرخ کرده و سبزی خوردن که یک باره وسط غذا ...وقتی که خیلی از غذا لذت می بردم و داشتم سریال مصاحبه با خون اشام رو میدیدم یک دفعه یک چیزی توی دهنم گفت تق و یک فشار عمیق به عصب دندانم که خراب هست و قرار بود تابستان برم درستش کنم امد
اول گفتم اوکی هست و رفتم دندانم رو شستم و گفتم الان ارام میشه ...20 دقیقه گذشت دیدم بی فایده است ...میخک زدم ...یکم تسکین اش داد اماااااااااااا جونم براتون بگه از دو نیم ظهر که درد شروع شد تا دوازده شب که دیگه به مسکن ها التماس میکردم به انتی بیوتیک التماس میکردم به کمپرس اب سرد التماس میکردم به میخک و دنتول التماس میکردم درد هنوز بود و شدیدبود و تمام صورتم و استخوان فک و گوشم رو درگیر کرد و اخرم فکر کنم مسکن ها بیهوشم کردند و میدونید چی بود ؟
من گرسنه بودم ! من یه صبحانه ی کوچولو مدرسه خوردم و امدم نهارم رو بخورم که اینطور شد
...من خیلی گرسنه بودم ...
اصلا نمی فهمم چرا اما ساعت نه شب که درد هنوز کلافه ام کرده بود اشک هام شروع به چکیدن کرد چون من خیلی درد داشتم و خیلی گرسنه بودم ....
یه شیرکوچولو خوردم ...اما فایده نداشت ...چشمم دنبال نهارم بود ...دنبال بستنی که خریده بودم عصر بخورم ...
این خیلی حس بدی بود ...
صادقانه به اندازه ی درد بد بود !
دیگه اخر شب بلاخره دوتا کدین اثر کرد و عملا از خستگی و گرسنگی و درد بیهوش شدم تا ساعت 5 صبح که بیدار شدم دیدم از درد و عفونت دندان بدنم تب کرده و خیس عرقم ... دیگه یه کیک و شیر خوردم دوباره مسواک زدم و مسکن خوردم خوابیدم ...
الانم درد هست ...کمرنگ تر از دیروز اما بدجنسی خودش رو داره ...
زندگی با درد جای مزخرفی هست !








