.
از صبح دایم تو فکر یکی از دوست هام هستم ...الان چندتا پیام داد یکم ارام شدم و توانستم خوب به فردا فکر کنم...فردا میخواهم لوبیا پلو درست کنم . امشب لوبیا سبز گرفتم و خرد کردم تا فردا تازه تازه سرخ کنم . دلم نیامد از خوشگلای یخچالم بریزم .
قشنگی داستان اینکه تعداد بارهایی که توی زندگی شخصی لوبیا پلو درست کردم سه باره ! برای هشت نفر که هرگز ! اما هم مامانم و هم خواهرم که می دونند و تمام قلق هاش رو بلند هیچ راهنمایی خاصی نکردن که نسبت اش باید چطوری باشه ...خدا منو ببخشه اما هر بار می ایند حس میکنم اون و خواهرم یه رگه هایی از اینکه من ضایع بشم و غذام خوب نشه دارند ... یعنی یه مدل رقابت هست ... فکر کنم این توی ذات زن هاست ...هرچند خواهر شوهرم اما اصلا حسود نیست ...واقعا هر بار مهمونم هست دلم ارام ه ... از ته قلبش راهنماییم میکنه ...الانم میتوانم از اون بپرسم اما امروز رضا که رفته بود خونه اش وقتی امد پرسیدم به ابجی گفتی مهمون داریم ؟ گفت نه نگفتم ... نمی خواهم سو تفاهم پیش بیاد ...
امروز من برای پسر خواهرشوهرم شکلات و ابمیوه فرستادم - خواهرشوهرم هم برام تافی و شکلات فرستاده
رضا گفت پسرش تا بسته ی نون رو دید به من گفت ببینم زن دایی چی برام سورپرایز گذاشته !
خوب شد یادم مانده بود .
بگذریم و برسیم به مشکل جهانی لوبیا پلو ! فعلا تو فکر نسبت هام ...مامانم دو تا دوست باحال داره که هر دوتاشون اشپز های باحالی اند و یکی شون پیچ معروفی داره . الان به سرم زد از دوست های مامانم بپرسم و به حدسیات خودم بسنده نکنم . خودم گفتم بابت هر دو پیمانه برنج باید یه پیمانه لوبیا سبز و نیم پیمانه گوجه و پیاز و گوشت باشه . البته یه عالمه توی اینستا فیلم لوبیا پلو دیدم اما هیچ کدوم نسبت ها رو نگفته بود .
ببیند تو رو خدا بدیعات بقیه برای من چقدر سخته !
الانم یادم افتاد دوست صمیمی خودم هم این غذا رو عالی درست میکنه .
البته بگم سنگ قلاب شدم که این طوری گیر افتادم چون اولش گفتم میریزم توی پلوپز که راحت باشم و بی دغدغه مطمین میشم درست دم میکشه و خمیر نمیشه
اما خواهرزاده ام امروز گفت ته دیگ خرت خرتی هم درست میکنی ؟ منظورش ته دیگ سیب زمینی بود . مجبور شدم رجعت کنم به قابلمه !
دیگه الان گفتم فدای سرم هرچی شد شد ! حالا فردا کار زیادی ندارم . زودتر هم مایه لوبیام رو میگذارم که خیالم راحت بشه . میخواهم دانمارکی هم درست کنم که بعد از شام شیرینی و چایی بخوریم .
خواهرم گفت حوالی شش میرسه ...
تو رو خدا ببین همسایه مامانم هستم اما از ابان نیامده خونه ام !








