.
باید برم یه ماشین لباس رو اویزان کنم . از اینکه فردا مهمون دارم و الان اینقدر بیکارم ناراحتم . برم دست کم دو تا ژله برای اون خواهرزاده ی بی نوام درست کنم فردا ببینه شاد بشه .
رضا داشت به مامانش می گفت پول برات واریز کنم ؟
براش شکلک در اوردم - اما بعد گفتم واریز کنه من هرقدر بجنگم که این حق من ه مگه توی مغز پوک اش میره ؟ اصلا مگه کسی تا حالا توانسته چیزی رو توی مغز پوک اقایون حک کنه ؟
بعد هم خواهرش زنگ زد که عصر بیا انجا ...لیلی رو هم بیار دلم براش تنگ شده
گفتم من نمی ام ...اما بابا تون کلوچه خریده داده به من توی فریز گذاشتم میدهم رضا بیاره .
روی دور نق نقم ...برم یکم خرما رو گردو بگذارم و یه میزان حلوا هم دارم خوشگلاسیون کنم بگذارم هم بشه برای سفره ی افطار فردام هم به نیت اموات فردا بچرخونم .
عصر هم برم لوبیا سبز بخرم . دوست ندارم از بسته اماده های خودم توی بخچال بگذارم دوست ندارم شکل یخچال عوض بشه . الان خوشگل شده .
یه بسته گوشت هم گذاشتم که کنار لوبیا پلو یه ظرف کوچیک گوجه بادمجون بگذارم . شاید هم از لوبیا پلو به گوجه بادمجون رجعت کنم ...به نظرم اون مجلسی تر هست و همه بیشتر دوست دارند .
چکار کنم نمی دونم ؟








