.
توی کابوس هایی که تقریبا یک هفته است می بینم یه سگ بزرگ سیاه هست که من وقتی دارم سعی میکنم خونسرد باشم و اونو تحریک نکنم به من حمله کنه پشت سر تو قایم میشم و التماست میکنم مراقبم باشی و بله اغلب با جیغم تموم میشه چون توی خوابم اون سگ پوزه اس رو میگذاره روی زانوهام !
حقیقت اینکه توی عید هربار به باغ پدربزرگ رفتم سگ سیاه و بزرگ عموم دو رو برم پلکیده و من هر بار دختر عموم که یه زمانی اینقدر کوچولو بود که بین بازوهم قایم اش میکردم رو چسبیدم و التماس کردم سگ رو از من دور کن و اون هر بار گفته عمه این خیلی سگ باحالیه بیا باهاش دوست شو
اما من هیچ باحالی توی یه سگ گنده با چشم های قرمز که روت زل می مونه و فک درشت و بدتر از همه دمی که برات تکون نمیده نمی دیدم و نمی بینم و اون باری که مجبور شدم نازش کنم و بگذارم دستم رو بو کنه تا به عطرم تنم اموخته بشه برایم سخت تر از گذشتن از روی پل طبیعت بود وقتی به ارتفاع نگاه میکردم و فکر اینکه اگر همین الان زلزله بشه خرد و خمیر شدنم نه از اون ارتفاع بلکه با کمک یدونه از اون ماشین ها بهت بزنه بهترین سرنوشتی که می توانم دچارش بشم .
از سگ ها در هر شکل و شمایلی متنفرم !








