روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

من خیلی خیلی خیلی غیر اجتماعی بار امدم . 

بابام کاملا سختگیر و مستبد ه یه طوری که الان که یه زن متاهلم توی دادن شماره ی خونه ام یا تلفن به ادم ها نگرانم و می ترسم اشتباه باشه . توی دوست یابی هم دقیقا همین ه ...به شدت از دوست پیدا کردن می ترسم و ادامه ی یه دوستی ...از مطرح کردن اینکه دوست دارم ...حتی دوست های رضا که می ایند خونه مون من می ترسم بابام بفهمه ... 

انقدر که دقیقا پنچ سال اول ابتدایی من یه فاجعه توی دوست یابی بودم ...توی گروه ها ترد میشدم و بلد نبودم بازی کنم همیشه تنها بودم و فقط یه دختر به اسم ازاده که بهترین دختر دنیا بود و با همه دوست بود با من دوست بود و منو توی بازی ها راه میداد اونم سوم ابتدایی امد .

البته تقصیری نداشتم چون یاد نگرفته بودم ...من قبل از اون  نه اجازه داشتم برم کوچه بازی کنم نه توی فامیل کسی هم سنم ام بود دختر خاله وپسر عموم 5 سال بزرگتر بودند خواهرم هم ده سال - همیشه با خودم بازی میکردم و خوب کتابا ها برای همین بهترین دوست های من اند ... 

عجیب ترین خاطره ی زندگیم هم کلاس اول ه که یکی از بچه ها برای دوستش یه دونه قاصدک توی کیسه فریز اورده بود قشنگ یادمه با وحشت نگاهش میکردم و با خودم می گفتم قاصدک رو گرفته ...از مامانش کیسه فریز خواسته ...جلوی چشم های باباش اورده مدرسه ! واااایی - قشنگ قلب من از ترس تند تند میزد ! الان که فکر میکنم ترس غیر منطقی ه اما واقعی بود ...

اصلا نمی خواستم تصور کنم همچین رفتاری از من باز خوردش توی خونه چیه ! 

باور کنید -

بعد رفتم راهنمایی و یادگرفتم دوست پیدا کنم . خوراکی ایم رو تقسیم کنم ...راز هام رو بگم ...با دوست هام باشم ...هیچ وقتم قهر نمیکردم ...به شدت می ترسیدم و می ترسم که قهر کنم و دوست هام رو از دست بدهم 

همیشه هم یه گروه سه نفری تا چهار نفری بودیم . 

راهنمایی تمام شد - همین اتفاق توی دبیرستان افتاد ... تازه توی دبیرستان دایره دوست هام بزرگ تر شد و یکی از سازگار ترین ها بودم ...

بعد هم دانشگاه 

همیشه سه تا دوست خوب پیدا میکردم و تا ته اش می موندیم . 

به قول یکی از بچه های دانشگاه لیلی مثل چسب ه گروه رو نگه میداره ...روز اخر ارشد به من گفت روزهایی که تو نبودی ما پراکنده بودیم ...تو بودی که همیشه جلوی کلاس صبر میکردی همه برسیم با هم بریم نهار یا برای همه جا کنار هم باشه ... 

فکر کنم اون تجربه ی داغون ابتدایی و کودکی این طوریم کرده ...

فکر کنم همین باعث شد نتوانم بلاگفا رو ترک کنم ...من به دوست هام نیاز دارم ... 

 

جالبه بابام اصلا نمی دونه من میتوانم دوست داشته باشم ...یا اینکه بلاگفا می نویسم ... البته یه دوست صمیمی دارم اما حد ارتباطم با اونم بابام نمی دونه و اصلا نمی خواهم بدانه 

همیشه هم با افتخار میگه دوست توی زندگی دخترهای من هیچ جایی نداره ! 

خواهرم هم یه دوست داره که همسر همکار شوهرش ه بابام همیشه با غضب خاص میگه اون دوست نیست همکاره ! 

 

نمیدونم این یه مدلشه ...

 

اما مامانم دوست یاب خوبیه ...کلی دوست استخری داره ! فکر کنم از یه جایی مامانم سعی کرد کمکم کنه از اون حد انزوا بیرون بیام ...

 

برچسب‌ها: زندگی شیرین من
دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۹ ۱:۵۵ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو