روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

بارون قشنگ .

هرچقدر دنیای بی کفایتی داریم ...در عوض خدای با کفایتی داریم ...هربار زمستان وقتی از یه روز با شاخص چرنوبیل بیرون می ام و فرداش دونه های بارون با سخاوت رو می بینم این رو به خودم میگم ...انگار یکی هست هنوز بین ما که دعاش میگیره ....

صبح بیدار شدم و رضا رو بدرقه کردم و لباس های شسته رو تا زدم و سرجاش گذاشتم باقی خونه دسته ی گل بود دیدم هیچ کاری ندارم برگشتم توی تخت و اصلا نمی دونم چطوری خوابم برد و بیدار شدم ساعت ده و نیم بود . بدون شکایت از اینکه زیاد خوابیدم چای دم کردم و با نون بربری که گرمش کردم لقمه گرفتم ... بارون رو تماشا کردم و خدا رو شکر کردم . صبحانه ام رو خوردم ...سعی کردم به اضافه وزنم اصلا اصلا فکر نکنم ...هرچند من هنوز دارم تمام لباس های قبلی رو می پوشم و هیچ لباس جدیدی نخریدم اما ترازو سخن دیگری داره اما موقتا تسلیم شدم که گویا فعلا باید با جریان رودخانه همراه بشم تا بعد کنترل کشتی رو بدست بگیرم ...

بگید ان شا الله ...ان شا الله دوباره روی ترازو عدد 57 رو می بینم و ان شا الله باز جین اسکینی هام رو می پوشم و سایزم میشه 38 - بگید تو یه زمانی مادام فیتنس بودی و چهارتا پک داشتی ...بگید تو که نمی ترسی باز روزی 50 دقیقه ورزش کنی ...بگید دیگه این بار که وزن کم کنی دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی و می توانی تا همیشه نگه اش داری ...

کلا از حالا پیش بینی بهار دهن سرویس شده ای برای خودم رو دارم ...

الانم یه نهار خوشمزه درست کردم . محض اطلاع قرمه سبزی داریم ! غذایی که ماهی یک بار هم براش تنبلی می کنم درست کنم ... و خواهرزاده ی کوچیکم خونه ی مامانم هست یه طوری درست کردم برای شام اونم باشه ولی برای نهارش یه پیتزای معرکه ی خاله پز گذاشتم تو فر که ساعت دوازده و نیم که کلاسش تموم میشه براش ببرم . این بچه هم بود هر بار خونه ی مامانم بود من براش اشپزی میکردم...همیشه شمع و بادکنک داشتیم . بادکنک ها رو بسته ی 200 تایی از بازار بزرگ براش خریده بودم و هر وقت انجا بود توی ظهر که می خوابید من براش یه کیک درست میکردم روش شمع می گذاشتم و دو تا بادکنک براش باد میکردم و اهنگ می گذاشتم قر میداد و تولد می گرفتم براش چون معنی تولد رو خوب بلد نبود ولی دوست داشت شمع رو فوت کنه و بعد هم با بادکنک هاش بازی میکرد اگر هوا خوب بود هم می بردمش پارک بازی کنه .

بهترین دوران زندگی من بچگی این دوتا و وقت گذراندن با خواهر زاده هام بود ...هر کاری کردم براشون خودم ده برابر لذتش رو بردم ...انگار حس مادریم رو اون زمان راضی میکرد ...

به قول پسر بزرگه مزیتی که ما داشتیم و بقیه نداشتن وجود یه عدد خاله ی مجرد و بچه دوست بود هرچندیکم زیادی لوسشون میکردم اما الان اصلا پشیمون نیستم همین که هر دوتاشون منو خیلی دوست دارند و پسرهای سر به راه و خوبی هستند کافیه

دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ ۱۲:۳۱ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو