.
دلم میخواست تو باشی ...چیزی که همیشه این روزها یه جایی تو ذهنم پر رنگ ه اینکه دلم می خواست تو باشی ...نه توی خوابام ...واقعی باشی ...یه خونه داشته باشیم توی یه جای دور...بدون هیچ کدوم از ادما ...یه کلبه ی کوچیک توی حاشیه جنگل با تمام سختی هاش ...
تو باشی ...بعدش نمی دونم چی میشه و ایا زندگی به همین روند مزخرفش ادامه میده یا نه اما دوست داشتم تو باشی و یک روز تجربه کنم که تو هستی و صبح روز دوم به این فکر کنم که قراره دچار روزمرگی بشیم یا نه .
اما دلم میخواست تو باشی ...یک بار ...یه روز ...یک ساعت کوتاه ...
فکر میکنی بهشت هست ؟
اگر هست تو می توانی با من باشی ؟
دلم میخواستی تو باشی ...
+تصمیم ات برای سی سالگی ...کمتر بترس که قضاوت بشی و بیشتر جسور باش ...کمتر خطا کن ...
جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰ ۱۲:۱۴ ق.ظ ...








