روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

.

دلم میخواست تو باشی ...چیزی که همیشه این روزها یه جایی تو ذهنم پر رنگ ه اینکه دلم می خواست تو باشی ...نه توی خوابام ...واقعی باشی ...یه خونه داشته باشیم توی یه جای دور...بدون هیچ کدوم از ادما ...یه کلبه ی کوچیک توی حاشیه جنگل با تمام سختی هاش ...

تو باشی ...بعدش نمی دونم چی میشه و ایا زندگی به همین روند مزخرفش ادامه میده یا نه اما دوست داشتم تو باشی و یک روز تجربه کنم که تو هستی و صبح روز دوم به این فکر کنم که قراره دچار روزمرگی بشیم یا نه . 

اما دلم میخواست تو باشی ...یک بار ...یه روز ...یک ساعت کوتاه ...

فکر میکنی بهشت هست ؟ 

اگر هست تو می توانی با من باشی ؟ 

دلم میخواستی تو باشی ...

 

+تصمیم ات برای سی سالگی ...کمتر بترس که قضاوت بشی و بیشتر جسور باش ...کمتر خطا کن ...

+هم بارون رو دوست دارن ...رستاک 

جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰ ۱۲:۱۴ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو