.
+به رضا گفتم دلم ییلاق میخواهد ...دلم هوای دشت رو میخواهد ...
گفت جمعه با بابات برو.
گفتم تو و مامانت چی میشید ؟
گفت مامانم برام اشپزی میکنه .
ریسکش خیلیه ...واقعا برم ؟ دوست ندارم خونه ام رو ول کنم و بسپارم دست یکی دیگه ...فکر اینکه مثلا توی چینی های خوشگلم غذا بیاره یا هرچیز دیگه ایی ... زیادی روی زندگیم حساسم .
+خوبی رضا اینکه می فهمه این روزها چقدر فشار روی من بوده . می فهمه الان چقدر دلم یه مسافرت کوچولو میخواهد ... چقدر دلم یه تفریح میخواهد . دوست دارم برم عمه هام رو ببینم ...حتی وسایل زیادی لازم ندارم ببرم . دو دست لباس ...جمعه برم - یکشنبه برگشتم .
+به رضا گفت هیچی به خانواده ات در مورد اینده ام نگو ...گفت باشه اما عواقبش پای خودت چون ممکنه از بقیه بشنوند ...قبول کردم...از اینکه بقیه بفهمند تو زندگیم چی می گذره متنفرم ...دکترای رضا رو هنوز فامیل مادری و پدری نمی دونند ...
+در هر صورت باید فردا بریم فروشگاه ...
+رضا به زودی روانی میشه .








