روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

یک زمانی یه پارچه ی خوشگل داشتم انداخته بودم روی سه تا سر شعله ی کناری گاز که مبادا حین اشپزی گاز خیلی کثیف بشه . اگر هم یه قطره روغن می چکید به قیمت سوختن دستم فوری تمیزش میکردم . اون زمان در حین اشپزی شاید ده بار سینگ رو به هر بهانه ایی کامل می شستم و وسایل رو با پارچه خشک میکردم تا زودتر بگذارم توی کابینت اغلب بعد از اشپزی اشپزخانه رو باز جارو و طی کردم .

یعنی روزگاری بود که خونه ی فسقلی من شاید در روز سه بار جارو برقی کشیده میشد . 

من وسواس داشتم . خیلی چیزها توی سال اول زندگی درست نبود و من میخواستم دست کم خونه ام درست باشه . من تمام اشفتگیم رو زیر بار این تمیزی و وسواس به نظم مخفی میکردم . مثل عصبانتی که همیشه با ورزش کنترل میکنم . 

من از درد کشیدن بدنم موقع تمرین لذت میبرم . 

من واقعا به کمک نیاز داشتم چون  وسواس من به حدی بود که اگر نصفه شب بیدار میشدم می دیدم کوسن ها از زاویه ایی که میخواستم خارج شده درستش میکردم . در اوج مریضی حاضر نبودم ترتیب کشو ها بهم بریزه . هر شب طوری اشپزخانه رو می سابیدم که واقعا برق میزد . هر هفته کل کابینت ها رو با کف و دستمال خیس و دستمال خشک تمیز میکردم . هر هفته کل قفسه ها ی بخچال رو میشستم . 

روی میز نهارخوری رو میزی ترمه بود و اگر اتفاقی کسی دستش روی شیشه میز میرفت من سریع با شیشه پاکن و دستمال نانو به جون میز می افتادم . 

روزی یک بار سرویس بهداشتی رو میشستم . روزی دو بار همه جا رو گردگیری میکردم . 

چیزی حدود دو ساعت در روزم به این وسواس می گذشت . 

من واقعا نیاز به کمک داشتم . من واقعا نیاز داشتم شرایط درست بشه . من یه نو عروس توی سال اول با شکست های بزرگی بودم که هیچ کس نمی دید . 

تقریبا هر روز سر یه مساله از کوچیک تا بزرگ با رضا دعوا می کردیم . مشکلات کاری داشت خفه می کرد . برای خودم کار پیدا نمی شد . بابام هر بار از شرایط کاری رضا می پرسید و نگران و نگران تر میشد . خانواده ی رضا بدون ذره ایی ملاحظه ما رو شریک تک تک مشکلاتشون کرده بودند . نمی توانستم زندگیم رو کنترل کنم .خونه ام هر روز سردتر میشد ... هر قدر می دویدم نمی توانستم برسم . هر قدر تلاش میکردم ارام نبودم ... 

بدتر اینکه همه  منو غرق خوشبختی میدیدن .  به نظر انها دختر موفقی بودم که به موقع ازدواج کرده بود و صاحب خونه شده  بود . همسر جذابی داشتم که همیشه با محبت و هوا داری با من رفتار میکرد . هر دو مون قانع بودیم و زوج خیلی شادی بودیم . من کنار خانواده ام بودم و خانواده ی معرکه ایی داشتم . داشتیم برای دکترا می خواندیم ...

قشنگ یادمه توی عقد دختر خاله ام - خاله ام اول اسفند رو دور سر من و رضا چرخاند و گفت همه دارند میگن کاش ما اندازه لیلی خوشبخت باشیم و برامون صدقه گذاشت 

اما من  خوشبخت نبودم . من تمام راه ی که می رفتم به جهاد رو اشک میریختم . هدفون هام رو می چپاندم توی گوشم و اشک می ریختم و سر کوچه ی موسسه اشک هام رو پاک میکردم . می رفتم توی دستشویی ارایشم رو تازه میکردم و با یه دنیا انرژی می رفتم توی کلاس و تا جایی که راه داشت با کلمه هایی که بلد بودم تشویق استادم رو می گرفتم . 

من سال پیش همین زمان خیلی درد داشتم . اما هیچ کس نمیداد 

خیلی وقتا خیلی از درد ها رو نمی بینیم . اما انها مثل سرطان هستند ... هستند حتی اگر ما نادیده شون بگیریم ... 

سه - دی -98 

 

سال پیش وقتی این می نوشتم مه نگار کل روزش مریض بود ...از قفس بیرون اوردمش و گرفتمش توی دستم ...بوسیدم و گفتم رفیق جان من خیلی تنهام منو تنها تر نکن ...بعد رفتم کنار پنچره گفتم خدایا اینکار رو با من نکن ... بعد اینو نوشتم ...یه وقت هایی ...انگار خودت می دونی ...من شب ی که مه نگار رو از دست دادم نیمه شب با تپش قلب و تهوع بیدار شدم ...رفتم دیدم کنار قفس کز کرده ...نفهمیدم اون لحظه ایی بود که یه تیکه از قلبم سرد و یخ شد ...رضا میگه خیلی عادی ه اینقدر که تو به پرنده ات وابسته بودی انگار یه تیکه از روح ات بود ...هیچ کسی جز رضا عمق وابستگی منو درک نمیکرد و نمیدید ...دیوانه وار دوستش داشتم ...انگار بعد یه فقدان بزرگ به این کوچولو وابسته شده بودم ...دیوانگی که تو برای پرنده ات تب کنی و مریض بشی ؟ نه نیست فقط باید اندازه ی من تنها باشی و اندازه ی من عشق رو توی یه پرنده دیده باشی .... فقط باید مثل من باشی ...

دوشنبه یکم دی ۱۳۹۹ ۱۱:۳۱ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو