یک بسته بزرگ پاستیل خارجی خوشمزه ی گرون داشتم ... دو هفته ی پیش که مهمون داشتیم دیدم سر هر کسی به یک چیزی گرمه پسر کوچیک ه تنها مانده رگ خریتم گل کرد بسته ی پاستیل رو دادم و گفتم مراعات قلب خسیس من رو بکن فقط ! با احتیاط و کم بخور ...
الان رفتم دیدم از یه بسته ی بزرگ از انگشت های دست کمتر مانده ...
دردم رو به کی بگم الان من ؟
اصلا روم میشه بگم ؟ امروز رضا زنگ زد خونه ی مادرش خواهر زاده اش گوشی رو برداشت . فسقلی فقط پنچ سالشه تا صدای رضا رو شنید گفت چه عجب ما صدای شما رو شنیدیم .
رضا حض کرد اما من خیلی جدی گفتم این اسمش زبون درازی ه ...زبان داری هم چیز خوبی برای یه بچه نیست .
خنده ی همسرجان محو شد .
الان به خون و ریشه ی خودم چی بگم ؟ غارتگر ...باورکن غارتگر هم چیز خوبی برای یه بچه نیست .![]()








