سال پیش که به شدت درگیر کار و اون نامه بازی مسخره بودیم
روزی که نامه امضا شد و رضا رفت پیگیری موقعه برگشت برام یه قندون خرید - صنایع دستی بود و نقش هاش رو با دست کشیده بودند .
خیلی دوستش داشتیم همیشه هم توی دست بود تا اینکه امروزمن زدم شکستمش ...اصلا نمی فهمم چرا افتاد - اما پودر شد .هر قدرم رضا بگه فدای سرت باز دل من پیشش ماند . قندها رو ریختم توی یه قوطی فلزی -
حالا میگن خیلی خوبه شب چهارشنبه سوری یه چیزی شکسته بشه اما خوب دوستش داشتم...
سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۸ ۱۰:۳۴ ق.ظ ...








