جالب اینکه خیلی وقت بود خواب میدیدم خودم مُردم ...خواب میدیدم لباس عروس تنم ه ...خواب میدیدم یه اتفاق بد می افته
انگار هیچ ووقت مه نگاری وجود نداشته ...دنیا اینطوری خالی شده
یادته همیشه می گفتم وقتی مه نگار رو اون طور بی پناه پیدا کردم انگار یه زخم عمیق روی قلب به وجود امد ؟ وقتی اولین بار گرفتمش و وقتی شد مونسم ؟
میدونی نیو ...حالا اون زخم می سوزه ...درد میکنه ...قلبم مچاله شده ...
دردش ...
درد لعنتی ایش خیلی عمیق ه ...
من دلبسته اش شدم چون اونم بی پناه بود ...اونم تنها بودم ...
برام ساده نیست
دوستش داشتم ...مونسم بودم . باهاش درد و دل میکردم . میدونم احمقانه است و میدونم زندگی ادامه داره ...میدونم اون شبیهه خواب بود یه رویا و یا تیکه ی بزرگ از دو سال اول زندگیم ...اما ... درد داره .








