روزگار من
امروز از هم گسستم اگه بال و پر شکستم و
به پرتگاه غم رسیده گامهای من
چو غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و
بی خواب و زابراهم و طوفان حال من تاریکم
من چقدر خسته ام ...جواب پاتولوژی مامان امد ...درحالی که تا چندماه پیش فکر میکردم دنیا قشنگ تر از این نمیشه ...حالا منم و ظرفهایی که شسته میشن و اشک هایی که می چکن ...صدای مامانم که با هانا بازی میکنه ...یه راه همیشگی ...یه خرچنگ لعنتی تو زندگیمون ...و دایم این شعر توی سرم می چرخه ...
امشب شب ارزوهاست ....وقتی هانا رو بخوابونم وضو میگیرم و سرسجاده ام ...در و دلم رو به اونی میگم که می تونه کن فیکون بکنه ...نمیدونم تاحالا نوشتم یا نه اما من سربارداری هانا ...سه شنبه صبح بی بی چک زدم منفی بود ...رفتم مدرسه دعای توسل بود و باران بهاری وایستادم پشت پنجره ی کلاس و اشک هام ارام و ارام شروع کردن به چکیدن ...روز بعد صبح نزدم ...ظهر که از مدرسه امدم بی بی چک زدم ...باز منفی بود ...منم امدم برم حمام ...برگشتم رو به اسمون و با خشم گفتم مگه تو خدا نیستی مگه نمی گی می توانم کن فیکون کنم...بکن و یه بچه به من بده منو مادر کن ...تو که حالم رو می بینی ...تو که بندگی رو دیدی ... انجامش بده مگه تو خدا نیستی ....ارزش یه معجزه ندارم ؟
رفتم حمام زیر دوش زدم زیر گریه ...از حمام امدم بیرون انگار یه صدایی در گوشم گفت برو باز بی بی چک رو نگاه کن ...رفتم و یه هاله ی کمرنگ انجا بود ...اولین ازمایش بتا 35 بود اما از سن تخمگذاریم 14 روز میگذشت این یعنی معجره کرده بود ...کن فیکون کرده بود ...برای همین بین اسم لئا و هانا ...من هانا رو انتخاب کردم چون توی بعضی از معنانی میشد هدیه خداوند ...
یه وقتایی به هانا میگم بعضی از ادما سرمادر شدن سلامتی میگذارند و بعضی پول بعضی ابرو ...من ایمانم رو گذاشتم ...خدامیدونست تو یه قدمی سقوطم و امتحانش دیگه داره از شونه هام سنگین تر میشه
حالا هم ما هستیم و یه راه طولانی به مامانم گفتم ادما یه وقتایی باید بجنگند نه برای خودشون بخاطر ادمایی که تمام امیدشون بودن انهاست ...امشب خیلی دعام کنید ...خیلی هااااا ...یعنی خیلی ...








