روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

غروبه

نسیم خنک و ملس دشت به صورت من و هانا میخوره صورتش رو بر میگردونه سمتم...

به هانا میگم زادگاه... خونه... بلاخره دشت رو نشونت دادم نور چشمم

لبخند میزنه... هوای دشت رو دوست داره ارامش داره صورتش رو میچسبونه به صورتم...

و بعد ارام تر میگم اللَّهُمَّ عجل لولیک الفرج

به هانا قول میدهم میگذره... همیشه گذشته...

چشم هام رو میبندم... بغض دارم... امدنم تصمیم من نبود بدترين تصمیم تنها تصمیم من بود...

چند روزی رو تنها گذارندم... از عصر روزی که پدافند میزد و من با یه نوزاد توی بغلم تنها ماندم رفتم خونه ی پدری و سه روزی رو با خواهرم انجا ماندیم و بعد در نهایت وقتی ضربات پدافند باعث لرزش شیشه ها شد شبانه راه افتادیم

حالا اینجایم... در سکوت بی نهایت دشت و دور از جایی که قلبم رو انجا جا گذاشتم

موشک ها رو میبینم که اسمون رو میشکافند... براشون سوره نصر و فیل میخوانم... ایه الکرسی میخوانم برای جوان های وطنم... و به خودم میگم اینجا شیعه خونه ی امام زمان هست....

باور دارم اگر روزی برگشتم کمکی بکنه دوباره شبانه بر میگردم به خونه ام تا ان زمان مسئولیت نوزادی روی دوشم هست که وسط این سر و صدا خورشید خونه است و من یه دنیای خوب و زیبا رو به اون وعده دادم

پس باور دارم میگذره

همیشه گذشته

یکشنبه یکم تیر ۱۴۰۴ ۲:۹ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو