من و تب رفقای خوبی هستیم و در کل من چون حرف نمیزنم اصولا تب میکنم... مثلا هر بار دریای خون رو میدیدم...هر بار دلم برات تنگ میشد ... هر وقت زندگی خیلی سخت میگرفت....هر بار چشم هام جای دهنم زیر دوش حموم بی تابی میکردند...
حالا...
ضعیف ترین مادر دنیا... تب کردم و گریه هام ارامم نمیکنه.... و میخواهم بمیرم که جای خنده اش نفسش از درد میره...
عجب جهنمی
پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ۴:۳۱ ب.ظ ...








