از ساعت یک درگیرم هانا رو بخوابونم
چرا؟
چون اطرافیان احمق ام فکر می کنند این بچه عروسک هست و هر ثانیه اختیار میکنند بچه رو میچلوند و بازی می کنند .
دیشب اینو حوالی ساعت 4 نوشتم . واقعا دیگه هم خودم کلافه شده بودم و هم دخترم ...
در کل هانا بچه ی هوشتی و پوشتی نیست ...یکی که خوشش بیاد بچلوننش ...البته از یه نوزاد 14 روزه چی انتظار دارند بقیه نمی دونم ! اما در کل اخلاق هاش خیلی شبیه خودمه ...ارامش تنهایش رو بیشتر دوست داره ...تاریکی رو دوست داره ...دوست نداره چیزی بهش اجبار بشه ...
منتظرم به وزن 4 کیلو برسه بتوانم برم خونه ام واقعا در این مورد تسلیم اطرافیانم شدم ...الان اینقدر ظریفه که هربار بلندش می کنم دارم یا ایه الکرسی می خوانم و یا حضرت زهرا رو توی دلم صدا میزنم ...طفلک هنوز زیر 3 کیلو هست مثل یه عروسک بند انگشتی یکم هم هنوز زرد هست ...بعد همکارم بچه اش به دنیا امده 5 و نیم ...میگه از روز اول قشنگ از سینه ی خودم شیر خورد ...
خوب بزرگوار بچه ی شما بدو تولدش ...6 ماه اینده ی بچه ی منه !
بعد دیروز خاله خان باجی های اطرافم می گفتن اینقدر گرسنه نگه اش دار که سینه ات رو بگیره ! خدارو شکر که خودم یه نیمچه روانشناسی خواندم و خیلی جدی گفتم باشه اون وقت توی این جنگ مثلا من بردم اما همیشه تا اخر عمرش این ضربه رو به ناخوداگاهش زدم که به اجبار شیر مادر رو تحمل کرده و باید خیلی از سختی ها رو به اجبار تحمل کنه ...
شیر از سینه ی مادر یه ارتباط دو طرفه است ...یه ارتعاش هماهنگ بین مادر و کودک ...نباید به اجبار باشه ...باید بچه ام بتوانه از این طریق تغذیه بشه و همزمان عشق از مادرش بگیره اما تا وقتی که فکش ضعیفه و اذیت میشه چرا من ازارش بدهم ...
اون روز هم دکترش دست زد به فکش گفت شیر خشک رو ازش نگیر ...شیر خودت رو بدوش و بده بخوره ...هنوز ضعیفه ...اما نگذار فکش تنبل بشه ...
وقتی نظر دکترش این هست من چرا باید تز خودم رو بدهم ؟








