روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

صبح با یه جور نفس تنگی شدید بیدار شدم ...قشنگ داشتم خفه میشدم از صدای نفس هام رضا بیدار شد ...یعنی یه جوری برای یه ذره هوا تقلا میکردم که حاضر بودم دار و ندارم رو بدهم و یه ماسک اکسیژن کنارم باشه خلاص بشم از این سختی نفس ...نیم ساعتی به همین روش گذشت ...کم کم بدنم با این موضوع کنار امد ...اسپری نمی شد بزنم ...رضا هم نگران شده بود اما مجبور شد و رفت سرکار ...منم تمام پنجره ها رو بستم . معلوم شد دم صبح بوی نم خاک و بارون که یکی شده بود ریه ام رو اذیت کرد ... اما خدارو شکر فقط سختی نفس بود و احساس سرگیجه و بی حسی لب هام رو نداشتم ...اما کلا از شش تا هفت و نیم درگیرش بودم اما شکر خدا اینقدر خسته بودم قشنگ خوابیدم تا ده ...

بعد هم پاشدم نون پنیر انگور خوشمزه خوردم ...که محبوب ترین صبحانه برام هست ...الانم خونه مرتبه یه نهار درست کنم خوشمزه و از اخرین هفته ی تعطیلات لذت ببرم .

پنج شنبه و جمعه هم احتمالا خونه تکونی کوچولویی رو استارت بزنم که برای شروع پاییز خونه بوی گل و تمیزی بده .

خدایا مرسی برای نفسی که راحت میره و می اید و مرسی برای بارون قشنگ دیشب .

یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳ ۱۱:۱۱ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو