روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

رضا می پرسه ناراحتی نمی ری عروسی ؟

گفتم هم اره و هم نه ...

میگه چرا نه ؟

میگم چون توی خانواده ی پدری من این فرمی نیست که عروسی هست بشینی ...باید بری و کمک کنی ...بعد مامانم که عروس بزرگه است و دست به سیاه و سفید نمیزنه کلا فازش اینکه جایی میره اصلا کمک نمیکنه ...خواهرم هم هنوز تو جو اینکه دوتا بچه کوچیک داره غیر از اون خیلی هم اهل کار نیست ...من بدبخت از سیزده سالگی نماینده ی خانواده ام برای حمالی توی مهمونی ها بودم ....الانم برم دختر عمه ام که میشه خواهر داماد که اونم ماشا الله کم از خواهرم تو تنبلی و از زیر کار در رفتن نداره می موندم من و یه زنونه برای پذیرایی از مهمان ها ...

به خوبی های نرفتن فکر کنیم بهتره !

ولی خدایی دلم برای دشت تنگ شده ...این فصل سال ...یه گرمای ملس روی تن خاک نشسته ...دشت یکم خشک شده ...تا چشم کار میکنه زمین خداست ...

ولی خوب دیگه قسمت این بود ...هفته ی دیگه به امید خدای متعال پیش دفاعیه رضاست و ازحالا جناب دکتر توی فاز کلافگی رفته ....قشنگ کلافه ها ...اصلا نمیشه باهاش شوخی کرد ! رفته توی این فاز که چای من کو ...غذا چی داریم ...الان نخوابیم ... با صدای کمتر اینستا ببین ... بعد خودش تمام مدت جای کار و تحقیق که ادم بگه از اون خسته است جلوی تی وی داره فوتبال می بینه ....یه بار میگه 20 تا پک اماده کن ...یه بار میگه 14 تا اماده کن ...یه بار میگه دفاعیه صبح هست پودینگ بگذاریم ...یه بار میگه ساندویچ بگذار ...یه بار میگه اون بلوز چهارخونه ابی رنگه رو اتو کن ...یه بار میگه نه نه ...اون سبز روشنه ....یه بار میگه تو فقط بیا ... یه بار میگه مگه میشه رفقام نباشن ؟

امیدوارم این هفته براش زودتر بگذره !

چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۳ ۱۰:۴۹ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو