بیاییم قبول کنیم هیچی به اندازه ی گریه نمی توانه ادم رو ارام کنه ...
باید مانتو اتو بزنم
کمی ظرف هست بشورم
و واقعا فکر کنم فردا وقتی گرسنه و تشنه از مدرسه می ایم قراره چی بخورم !
لباس های زمستونی رو توی کیسه کنم و اخر هفته یک روز برم خونه ی پدری و اتاقم رو تمیز و مرتب کنم و لباس های زمستونی رو انجا سازمان بدهم ...
باید کیک عصرانه ای که به رضا قول دادم رو بپزم
و یه خبر جالب از وقتی عصرها نمی رم پیاده روی اشتهای ولع امیزم رو هم ندارم ...
در بدترین حالت دیسمینورم هستم ....کاملا اماده ی حمله به همه ...
هر روز بعد از هر ازمون پشت میزم می ایستم و به بچه ها میگم ازشون راضی هستم یا نه امروز که گفتم راضی ام با ذوق به هم نگاه می کردند و دستشون رو مشت کرده بودن تو هوا و با ذوق می گفتن راضیه ...گفت راضیه !
و منم نمی دونستم بخندم یا جدی بمونم ...
حقیقت اینکه من یه روی جدی دارم که مثل روی عصبانی وجودم به سختی مهارش میکنم اما تنها جایی که لازم نیست مهارش کنم سرکلاس هست ...
امسال یه سال سخت و نفسگیر بود و خوشحالم که گذشت ...








