روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

کارنامه ها رو زدم ...یکم عذاب وجدان دارم چون سه نفر رو باید خوب میدادم اما خیلی خوب دادم ...

مبارکشون باشه فسقلی های پر تلاشم ...امیدوارم همان طور که معلم کلاس اول من برام خاطره ی خوب از معدل بیست گذاشت اینها هم براشون خاطره ی خوبی بمونه .

به عنوان یک فرد بالغ من هنوز به یک راهنما نیازدارم ...یکی که به من بگه راه رو درست میرم یا نه ...یک بزرگتر دلسوز و مطمین ...کاش همچین فردی را در زندگیم داشتم ...

+از 500 صفحه ی کتاب ...چهار صفحه رو ویراستاری کردم ...شاید باید برای خودم قرار بگذارم مثلا هر روز ده صفحه تا عید ویراستاری کنم و بعد یک کتاب داشته باشم که تنها کتابی بود که ارزو داشتم سرنوشت شخصیت هاش رو بدونم ...راستی اسم کتاب چهارگانه گرگ های مرسی فالز هست ...کتاب درمورد پسری هست که گرگینه شده و چشم های زرد داره ...منم توی دانشگاه یک همکلاسی داشتم با چشم های زرد و همیشه دوست داشتم بهش بگم چقدر شبیه سم داستان هست اما متاسفانه اینقدر این بشر خوش چهره بود که هیچ وقت روم نشد اینو بهش بگم ...گفتم یه وقت سو برداشت کنه ...تصمیم گرفتم اول یک دور ترجمه ی داغونش رو بخوانم بعد خودم استارت ویراستاری رو اساسی بزنم ...هرچند امیدورام یه کتاب دیگه تحویل نویسنده اش ندهم و بتوانم دست کم به خط داستانی وفادار باشم

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ ۸:۴۶ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو