روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

بیش از توانم خسته هستم امروز طبق برنامه ی ترویجی مذهبی سه شنبه های مهدی داشتیم ...به من گفتن بیا نذر کن بچه دار بشی

وات د فاز؟ والا ...

محاله با نذر بچه بخواهم بعد باید میرفتم جایی از مدرسه رفتم مترو انجا تا وارد شدم صدای یه بچه می امد که صدای اهنگ گوشی مادرش رو زیاد کرده بود و با صدای عربده طور هم می خواند باهاش ...از مدرسه امده بودم و بی حوصله بودم ... اما جمعیت منو هل داد سمت بچه دستم رو گرفتم به میله یه دفعه محکم زد به ساق پام لگد زد که میله رو نگیر ...مادرش هم جای معذرت خواهی دختر رو ناز کرد یکم فاصله گرفتم و بعد یک خانمی جا باز شد گفت بیا بشین نشستم و دخترش همین بود به یک خانمی پیری گفت خفه شو حرف نزن ! من دارم اواز می خوانم دقیقا همین ! اصلا هنگ بودم ...مادرشم هیچی نگفت ...واقعا واقعا بچه ی بیشعور و تربیتی بود ...بعد من بلند شدم جام رو دادم به یک خانم مسن ایستادم نزدیک در دوباره زد به ساق پام که گمشو اون سمت و با صدای بلند هم میخواند به مادرش گفتم برای خودت سخت میشه یکم مراقب رفتار دخترت باش ....وای مثل سگ پرید به من که من خودم معلمم و فلان یه خانم ی هم گفت اگر تو معلمی وبچه ات اینه وای به حال بقیه می گفت مگه بچه ام چیه !؟ شما کور بشید ... خیلی هم تربیتش عالی بعد دختر واقعا بی ادب بود یعنی کتک لازم بود قشنگ بعد خانمه گفت نیم ساعته مغز همه رو صدای بچه ات برده این تربیته !؟

دیگه من پیاده شدم ولی واقعا متاسفم برای اون مادر هرچند ته اش گفتم دودش تو چشم خودشه من ده دقیقه همسفرش بودم و این بچه تا اخر عمر و تربیت غلطش مال خودشه !

کلاااااا برام این حد از وقاحت جالب بود هرچند ته اش گفتم احتمالا اینقدر شنیده بچه اش بی تربیت ه که براش عادی شده

در کل در تربیت بچه ها تون کوشا باشید .

سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ ۷:۳۸ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو