یک معیار از خستگی اینکه درحالی که در حد مرگ گرسنه هستی نیم ساعت روی مبل بشینی و همت نکنی بلند بشی یه غذا درست کنی . اما در نهایت دوش گرفتم ساندویچ مرغ برای خودم و تن ماهی پلو برای رضا گذاشتم ...تازه موز یخ زده هم داشتیم بستنی درست کردم و نوش جان کردم به عنوان دسر ...
امروز کمی گلودرد دارم چون دو روزه ماسک نمی زنم ...
این رو دیروز نوشتم بعد ساعت شش ارامبخش خوردم و خوابیدم تا امروز 7 صبح عملا دیروزم ناقص مانده ! از بس سردرد داشتم شب قبلش کمتر از 5 ساعت خوابیده بودم ...بیدار ماندم ماه گرفتگی رو دیدم و بعد هم انرژی ماه انقدر زیاد بود که سخت خوابم برد از اون سمت ساعت شش بیدار شدم چون رضا بیدار شد و صدا داد ...
امروز از مدرسه امدم خونه و واقعا منفجر شده بود ! به معنی مطلق کلمه !با شلوار بیرون پیاز خرد کردم برای قرمه سبزی و همان طوری سپزی پاک کردم و شستم ...بعد استارت گردگیری و مرتب کردن خونه شستن ظرفهایی که رضا دیشب کثیف کرده بود ...یعنی رضا سر سوزنی درکی از کار کردنم نداره دیروز فقط در زمان خوابم زباله تولید کرده بود و من از سر کار که امدم روی کابینت پر پر بود !
همه رو که اوکی کردم شد ساعت سه زنگ زده میگه چی احتیاج داری میگم نمی دونم هیچی ...الان نشستم تا الان داشتم خونه مرتب میکردم ...
میگه وا خونه که مرتب بود !
همه ی خستگی توی روح و جانم ماند ...








