الحمد الله که حرف زدن با رضا جای بهتر کردن حالم همه چیز رو به مراتب پیچیده تر میکنه ...شاگردهای کوچولوی امسالم شیرین اند و شیطون ...امروز حس کردم دیگه نمی خواهم از کلاسم شکایتی کنم ...البته داستانش تو کل مدرسه پیچیده و راز کلاسم فاش شده !
امروز رضا میگه تو از کلاست عصبانی هستی چون فکر میکنی مدیرت بد چیده !؟ فکر میکنم ؟ فرض بفرمایید توی کل پیش دبستانی هشتا بچه بودند که مادرهاشون پشت در می نشستند ...عین این هشتا تو کلاس من هستن !
واقعا عالی نیست امااااااااااااااااااا مساله اینکه من از پسش بر می ام . یعنی باید بیام وگرنه چه غلطی کنم ؟
رضا میگه مغرور شدی ! بعد می گه ترسیدی که همکارات گردن کلفت اند !؟ الان کدومم رفیق ؟
سال پیش نگران این بودم که درس رو درست یاد بدهم و امسال نگران اینم که کلاسم ارامش داشته باشه .
موسیقی ارامش بخش دانلود کردم که بگذارم برای بچه ها و گور بابای حرف همه از فردا همون خانم معلمی میشم که سال پیش بودم .
مهربون
مادر
همدرد
کسی که عاشق بچه هاست ...
و کمی با شعور تر ! امروز صدای اول و اخر پرسیدم از یک کلاس سی و سه نفره که حاضر بودند قسم میخورم فقط سه نفر با تردید جواب دادند و اینقدر قشنگ تلفظ بدون اعراب می کنند که باید به من جایزه داد ! پس وقتی کارم توی تدریس اینقدر خوبه چرا باز مهربون نباشم ...
من باید توی کلاس یه بچه باشم ...و اینکه خسته میشم و فلان رو بریزم دور !نهایت دو هفته ی دیگه کلاس اول لوحه و سرمشق داره دیگه ! بعدش بچه ها دستشون راه می افته . پس این دو هفته رو بگذرونم و سعی کنم مهربون تر باشم ...اینقدر مهربون که بچه ها عاشقم باشند باز .
فقط یک نکته مهمه بخاطر اینکه بچه ها نظم داشته باشند کمتر به بچه ها محبت میکنم ...اه خدای من ...چقدر بدست اوردند روند هر ساله سخت و جانفرسا هست و شاید هم من زیادی سخت می گیرم ...شاید هم ...فکر کنید دوتا همکار جدیدم هم از فشار بیش از حد این مدرسه بریدن ...یعنی همه عصبانی هستیم ...
فکر کنید یک مشت معلم عصبانی بخاطر چی ؟ هیچی ...








