هوا بوی پاییز دشت رو داره ...
اخ خدای من اگر مرگ من رو در اغوش بگیره و روحم بتوانه روی زمین مدتی ازاد و رها بمونه قطعا تمام این مدت رو در دشت رو به روی خانه ی مادربزرگ می گذرونم ...
توی پاییز که بادوم و نارون ها زرد شدن اما دشت هنوز مصرانه سبزه ...
+ملت روز بارونی اش و ابگوشت هوس می کنند من شامی با نون تافتون ![]()
+دیشب بارون که شروع شد قبلش چای دم کرده بودم با هل ...کیک هم توی ماهیتابه داشت می پخت و عطرش توی خونه بود ...نشستم روی کابینت کنار پنجره و برای خودم مهستی خواندم و از اینکه صدام برگشته لذت بردم ...گور بابای زندگی کی میدونه من هر روز توی این زندگی چطوری دارم متلاشی میشم ؟ شما هم این لحظه رو ببیند که براتون می نویسم که خونه رو تمیز کردم و عطر چای هل و بارون و کیک و افسوس من که چرا نمی توانم مثل مادرم لری بخوانم ...مادرم لر نیست ...حتی پدرم ...اما این زبان محلی ماست ...منم خیلی دوستش دارم ...هربار یکی لری حرف میزنه و من می فهمم حس خوبی دارم ...
راستی دیشب هم با صدای بارون خوابیدم ...یعنی رضا زود امد توی تخت منم گوشی رو غلاف کردم ...یه نور قشنگ از کنار پرده ی اتاق منعکس میشد روی دیوار پشت میز ارایش و صدای بارون و ذهم رو خالی از هر فکر کردم و ...اصلا نفهمیدم چطور خوابیدم ...








