دختر مضطربم بهتر شده ...هنوز هم گاهی حین انجام تکالیف کمی می اره و بغض میکنه اما نیم نگاهش که میکنم خودش رو جمع میکنه و نفس عمیق میکشه و ادامه میده
اه خدای من قوی بودن چقدر سخته ...
من که لاشه های له شده ام رو جمع میکنم و ادامه میدهم ...دخترم کاش میشد بغلت بگیرم و بهت بگم ببخشید که مجبورم قوی کنمت ...خودم خیلی سخت دارم قوی می مونم ...
چشم هاش مثل شب سیاه ...ابروهاش هم از داستان شاهنامه بیرون امده ...اصلا خودش و ظاهرش از دل شاهنامه بیرون امدن اسمش هم کمند هست ...اخ چه اسم برازنده ای !
دختر دیگری دارم که اولین تجربه ی محیط اجتماعیش مدرسه است ...یک هشت ساله معصوم که برای همه چیز سوال می پرسه خانم مدادم رو بگذارم تو جا مدادی ...خانم کدوم کتاب...درختی ؟ کدوم بود ...اهان نگارش ....خانم این خط تموم شد برم خط بعد ....خانم میشه مشق ام تمام شد دفترم رو ببندم ...
مجبورش میکنم خودش تصمیم بگیره و نگاهش رو می بینم که با چشم های عسلی و کوچیکش به اطراف سعی میکنه از دیگران ببینه و یاد بگیره ...بعد اما بازهم با نگرانی به من نگاه میکنه که تاییدش کنم ...اغلب با یک چشمک نشانش میدهم کارش رو درست انجام داده و یه لبخند شیرین ازش تحویل میگیرم ...
پنج و نیم ساله ی ریزه ام که هنوز دندان هاش مثل دونه های مرواریده و با سر به جای بله و نه جوابم رو میده ...می ارمش روی میز و دستش رو میکشم روی زبری رومیزی و میخواهم لوحه رو یاد بگیره ...یک دفعه ذوق میکنه و دوتا چشم قهوه ای میان یه صورت به سفیدی قرص ماه از فهمیدن ذوق میکنه ...
میبینمش که تکلیف رو به سختی تمام میکنه و وقتی اجازه می دهم کمتر بنویسه ناراحت میشه و به هر سختی هست تا پایان امضای بقیه کتابش رو برام می اره ...یک پنج و نیم ساله که هنوز حتی تو فاز دوست پیدا کردن نیست ...
کلاس اول یه جومانجی تمام نشدنی ه ...یه مدرسه ی موش های تمام عیار !
کسی میدونه چطوری به بلاگفا حالی کنم دلم برای دوست هام تنگ شده و هر بار با پیغام ارور برای کامنت گذاری هام مواجه نشم ؟








