یک ویتامین خریدم برای بهبود سیستم ایمنی ...ویواتیون جلدش بنفشه ...صادقانه تا اینجا راضی بودم ...هر روز این هفته خودم رو مجبور کردم قبل از رفتن به مدرسه لیموشیرین بخورم ...روزت رو با لیمو شیرین شروع کردن یکم زجره اما مجبورم ...شیر و انجیر هم توی برنامه است ... کل ویروسا لطفا دست از سرم بردارید ! من دیگه خسته شدم.
امروز بلاخره توی کلاس شنیدم خانم معلم مهربونی ام ...بچه ها بد اخلاقیم رو دوست ندارند ...مهربون که شدم اینو گفتن ...خودم هم از عصر دارم به خودم می پیچم چرا 45 دقیقه بچه ها رو مجبورم کردم ارام و بی صدا لوحه بنویسند ... این روند تمام کلاسا هست و بچه ها ارام هستند اما ...من شادی بچه ها برام مثل کارخونه ی هیولاها انرژی تامین میکنه ...
رضا گفت امسالی ها رو دوست نداری اصلا ...
یک چراغ توی سرم درست شد که راست میگه ...چرا دوست ندارم ؟
بس که تو مدرسه شنیدم معلم خوبی ام و بچه ها دوستم دارند چون بچه ندارم ...
اینها رو دیشب نوشتم....
امروزم اما با گلودرد شروع شد به صورتی که مغزم دوست نداره حرف بزنه...
تخت رو مرتب کردم یه چای اوردم کمی کتاب بخوانم... گوشت هم گذاشتم برای نهار ساعت 12 استارتش رو می زنم...
راستی میخواهم من پیش از تو رو بخوانم








