دیشب واقعا یکی از جهنمی ترین شبهای عمرم بود ...انقدر که الان مثل بچه ی ادم بی خیال ظرفهای تو سینک و لکه های گاز و لباس های شسته و صاف کردن کوسن ها وسط تخت نامرتبم نشستم و دارم فیلم می بینم ...
حس میکنم بدنم از روی رینگ بوکس برگشته ...له و لورده ...با وجود کدین تب تا 39 درجه رسید ...خستگی بدنم چیزیه که فقط با استراحت خوب میشه ...صبح به معاون مدرسه زنگ زدم و گفتم دو روز استعلاجی دارم و یه فکری بکنند ...
و برای اولین بار حس میکنم از زنجیری که با کمالگرایی و تعهد به وظیفه ات که بابام روی تنم بسته بود ازاد شدم ...بدون عذاب وجدان و بدون اینکه به خودم بپیچم ....شیر سرد با دونه ها چی پوف خوردم و چرخ زمان می بینم و به بدنم که دیشب از شدت گرما خیس شدن لباس رو تجربه کرد و کلافگی وقتی تب پایین نمی امد فرصت استراحت ...
امروز جز یکم گلو درد و خستگی عجیب بدنم علامت دیگری ندارم ...صبح یه دونه دیگه انتی بیوتیک خوردم ... انفولانزا نیست ...مجددا فارنژیت گرفتم ...








