توی کلاس نشستم و خودم رو می بینم که سی ساله بودم ...که اولین روز کلاسداریم بودم ...که 7 تا شاگرد داشتم ...که قرار بود لوحه د رو یاد بدهم ...شبیه گربه توی کلاف کموا بودم ...
دقیقا گربه توی کلاف بودم ....
خودم رو می بینم که 14 فروردین بود ...که اولین روز کلاس داری 33 نفره ام بود ...که ضعیف و تب دار و متشنج بودم و نمی دونستم باید چکار کنم ...که تو راه برگشت حس کردم دارم از دست میرم ...
یه روز که برم اون دنیا حتما از خدا می پرسم چرا تجربه ی بهمن تا خرداد 1400 رو به من داد ...چرا اون جهنم رو تجربه کردم ...
امروز اخرین ساعت هفته ی اخر ...بچه ها نظم نشستن رو یاد گرفتن ...خانم خانم گفتن کنترل شده ... قاعده و اصول دارند ...طوری که این قاعده ی کلاس اذر سال پیش ...تکالیف رو دیدم ...کاربرگ داخل کلاس حل شد و امضا کردم و رفت ...
یادم اون روزها به خودم می گفتم اگر روزی زندگی زناشویی رو یاد گرفتم تدریس رو هم یاد می گیرم ...
امروز به من پیشنهاد شد سال دیگه برم دوم اما ...کلاس اول ....با تمام سختی هاش ...یه کهکشان دیگه است ...یه تیکه ی دیگه از دنیاست ...انگار یه وقتایی زمان توی کلاس می ایسته و تو از این حجم معصومیت متحیر میشی ...امان از این جونور های دهه نودی ...امان ...
امروز توی کلاس داشتم دم نوش می خوردم و برای اینکه بچه ها نخواهند می گفتم وای چقدر تلخه ...اه چقدر بدمزه است ...یکی شون داشت بیسکویتش رو گاز میزد درجا در اور امد توی بغلم گفت این شیرینه اینو بخور ...
با یک لیوان چای و پای سیب پایان هفته ی اول رو جشن می گیرم ...








