روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

چندتا اپیزود از امروز ...

+ طبق معمول همیشه افری میشن ها رو گفتیم و یاد شون دادم قوی زیبا و توانا و قوی و باهوش و خردمند هستند....سوره ی کوثر رو خواندیم و زمان خواندن شعر سوره حس کردم چه صدای زیبایی دارم و خدا این صدا رو فقط برای این بخش سرنوشت توی کوله ام گذاشته چشم های پر ذوق بچه ها از صدام ...جون به جونام اضافه کرد ...

+یک دختری هست توی کلاسم از همین امروز لوس بودن رو شروع کرد ...به مدیر ارجاعش دادم و گفتم گریه می کنه بودنش در کلاس کافیه بگید بیان ببرنش ...یک مدیر باشعور در این وضعیت درک میکنه شما برای کنترل 36 نفر نیاز به عامل مخرب نداری و اصولا باید بچه رو ببره و قبلا هم می برد ...اما امروز میگه وای مگه نمی دونی باباش صرافی داره ! محبتش رو جلب کن ...رضایتش رو جلب کن بچه ناراحت نره خونه ...

یک به درک بزرگ توی صورتم بود وقتی اینو گفت ...دیگه 9 تومن حقوق چه ارزشی داره که من اخرت خودم رو خراب کنم و بین بچه ها فرق بگذارم چون بابای این دختر صرافی داره ؟! اگر اینقدر ثروتمنده بچه اش رو ببره غیر انتفاعی والا ...

اجاره دادم دخترش هر قدر خواست بی صدا گریه کرد و بعد دیدم ای خوشش امد توی بازی و نقاشی همکاری کرد ...روز های اول ساعت طولانی برای بچه ها خیلی سخته ...بخصوص مدرسه ی ما که از قانون 45 دقیقه پیروی نمی کنه و زنگ های یک ساعت و ربع هست ...

+ذات روانشناسم از من جدا نمیشه ...امروز همه داشتند نظم یاد بچه ها می دادند من در تقلای نزدیکی به بچه ها وشناخت روحیات انها بودم ...خودم نمی توانم چهارچوب فقس رو تحمل کنم این طفلکا یک روز دیرتر هم یاد بگیرند یک روزه ...دلم برای شاگرد ضعیفم که سال پیش صداش میزدم پرنده کوچولو تنگ شده ...چقدر از اون دختر درس یاد گرفتم ...دست خط بچه ها رو کنترل کردم ...تقریبا 5 شاگرد ضعیف قطعی دارم ...امار خوبیه ...

+مادر شاگرد سال پیشم منو دیده و وایستاد گریه گفت شما فرشته ی زندگی دخترم بودید ...هیچ وقت محبتون رو فراموش نمیکنم و برخلاف همه اون با هیجان مثل دیدن یه دوست جلو امد و قدم هاش رو تند کرد تا بغلم بگیره البته اینکه من تقریبا هم سن اکثریت مادرها هستم بی تاثیر نیست ...

+ از سر کار برگشتم ...نهار خوردم و دوش گرفتم ...یک چرتی زدم و چای و میوه اوردم برای خودم ...موهام رو باز کردم دورم ...نهار رضا رو گذاشتم گرم بشه ...هنوز در انکارم که تابستان من کو ...

فعلا برنامه اینکه روز قبل غذا بپزم برای فردا که می ام راحت باشم اما خوب اینطوری دیگه فرصت غذا خوردن با رضا رو از دست می دهم و این خیلی ناراحتم میکنه ...

+بچه های امسال خیلی ساکت هستند این منو می ترسونه ....با اخلاقی که دارم گودزیلا تحویل سال دوم میدهم میدونم ! یعنی هرچی شیطنت بلد نیستن یادشون میدهم .

+موفق شدم یک زنگ رو بشینم و تمام ساعت ها سرپا نبودم ...با خودم گفتم کی زودتر بارون می رسه و بچه هایی که راه افتادن و مستقل شدند و من توی ساعت نگارش مسعود شعاری می گذارم ؟ باید تا دی ماه صبور باشم .

برچسب‌ها: چندتااپیزودازمن
دوشنبه سوم مهر ۱۴۰۲ ۳:۲۸ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو