روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

دیروز وسط کارهای خونه دیدم هیولای سرخ امده گفتم رفیق اصلا الان نه وقتت رو دارم نه حوصله ارام باش بگذار زندگی ام رو کنم...

اخر شب برای اولین بار از حضورش نق داشتم... به رضا گفتم اگر خدا رو ببینم از ش درباره این باگ خلقت می پرسم اصلا چه معنی داره ادمی ماهی یک بار بی دلیل خون‌ریزی کنه

بعد نق های دیگه داشتم شلوار محبوب ام رو پیدا نمیکردم... پد نازک معطرم تموم شده بود... دوست نداشتم باد کولر به من بخوره... رضا امد خونه خوابید تا ساعت 9 و من دوست نداشتم تنها بخوابم...اما ساعت 1 و نیم شب بود و من از هفت صبح داشتم راه میرفتم....

صبح حوالی 6 با درد شدید بیدار شدم.... خیلی بود اول یه پروفن خوردم و لباسم رو عوض کردم...بعد هی سعی کردم با شعور باشم و نگم رضا تو تخت چرا غلط میزنه خوب من درد دارم.... گناه اون چیه؟ ساعت 6 و نیم رضا رفت من هنوز درد داشتم مسکن عمل نمیکرد... یه کدین خوردم.... تا ساعت7 و ربع درد هنوز بود.... دوش آب گرم گرفتم.... هنوز بود.... شال دور کمرم پیچیدم.... درد بود... گرسنه ام شد موز خوردم درد بود....یکم اینستا چرخیدم... مسکن عمل کرد بلاخره.... خوابیدم دو راند اساسی کابوس دیدم.... الان هم اسیر تخت هستم....

تمام صبح که درد داشتم فقط یه چیز ارامم میکرد خداروشکر الان میدونم با دردم چکار کنم اصلا دوست ندارم به یازده و دوازده سالگیم که همین میزان درد رو داشتم و نميدونستم باید چطوری ارام ش کنم فکر کنم...

سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ ۱۱:۹ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو