روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

اگر بدن من یک درخت بود تا الان با این همه فشار و ضربه در هم فروپاشیده میشد و من همچنان هستم ...

اگر یه زنی رو دیدید که شوهرش یه دفعه توی خیابان دستش رو گرفت و سرش رو بوسید فکر نکنید خیلی خوشبخته شاید مثل منه توی خیابان حمله ی اسم داشته اما اسپری نداشته و بعد شربت نذری نجاتش داده و باعث شده نفسش ارام بشه و شوهرش هم موقعه بوسیدن سرش فقط استرس خودش رو خالی کرده...

+از اینکه مدیریت و برنامه ریزی خونه با من هست هم شاکی ام و هم خوشحال ...دیشب رضا راحت خوابید من بودم که تا سه صبح به سقف خیره بودم و بعد هم شش و نیم بیدار شدم چون توی کابوسم ظرف محبوب نان ام کنار گاز بود و سوخت و صبح که بیدار شدم گفتم الهی شکر که خواب بوده ! اما ....اینکه فروشنده ها به من همه چیز رو توضیح میدهند و میدونند تصمیم اخر با منه حس خوبیه ...تازه یه اقای پیر کابینت سازی گفت نترس دخترم ما هوای زوج های جوان رو داریم ...ای چسبید ! ای چسبید ...ای خدا برای اولادش بسازه ...هرچند ترجیح دادیم فعلا به یک کابینت کار نزدیک تر سفارش بدهیم اما اون جمله چسبید ...میخواستم بگم اقای فروشنده ...همه چیز خیلی گرونه ...زندگی سخته ...وگرنه در امد ما الحمد الله کافی هست ...اما جمله تون زیادی شیرین بود ...اینکه بعد از شش سال از ازدواجت همه فکر کنند تازه عروس و داماد هستید خیلی حس خوبیه

+ یک نکته رو دیشب یادم امد اینکه توی مدرسه بخصوص سالهای اول بسیار روابط خوبی با معلم و کادر مدرسه داشته باشید ...جبهه نگیرید در برابر توضیحات انها و از محبت به معلم دریغ نکنید (اینو نمی گم چون خودم معلم هستم دختر هیچ کدوم از شما شاگرد من نیست ) اما اگر شما با معلم بچه رابطه ی امن ی برقرار کنید ...بچه این رو درک میکنه و توی سالهای اولیه وارد شدن به اجتماع روابط اجتماعی بهتر و امنیت خوبی رو تجربه میکنه که برای روابطش در سالهای اینده موثر هست .

+اقای فروشنده ی مبل گفت یازده میلیون بدون هزینه پارچه ! که باید خودم برم بخرمش هزینه و دستمزد تعویض رویه مبل سه نفره هست ...الان نه تنها با عبارت مگه مبل خودمون چشه دوست شدم دارم به این فکر میکنم که یه دست مبل جدید و کامل از گالری شیکی که سرراه مدرسه هست حدودا 16 تومن بود ...خوب مگه توی سرم جای مغز پیاز سفیده که این حد هزینه بدهم ؟ البته باید برم از چندتا مبل فروشی بپرسم .

+دیشب موقعه برگشت یه دختر کوچولوی تقریبا دو ساله و گریان رو دیدم وسط پیاده رو اول براش یه شکلک در اوردم بعد دیدم چرا داره گریه میکنه و تنهاست...رضا هم ترسید ...از بچه پرسیدم چرا اینجایی نکنه گم شدی ؟ یه اقایی هم سن رضا یکم دورتر گفت نه با منه ...گفتم پس چرا اینقدر دور...بدو ...بدو برو یکی دستت رو می گیره می بردت ...بدو ...اونم مثل جوجه اردک تلو تلو خورد و گریان رفت پیش باباش ...باباش تشکر کرد و گفت میخواهد بغلش کنم اما من میگم باید راه بیاد ...هرچند در نهایت باباش باز بغلش گرفت ...خدایی هم اقای خوشرویی بود تشکر کرد که برای دخترش ترسیدم ...راست ی چطوری بچه هاتوی این سن رو نمی خورید ؟! این دختر منو رضا بود همون قدم اون که تلو تلو خورد و از دور دستش رو برای باباش باز کرد ...توسط رضا قورت داده میشد من که دیگه جای خود داشتم و دارم ...دختره به معنی واقعی کلمه کیوتی بود !

دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲ ۸:۳۳ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو