روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

عصر امدم خونه ی پدری برای درست کردن لقمه ی نذری ...لقمه ها درست شد ...گوشت نذری کوچولوی فردا - احتمالا 20 تا 30 تا قیمه بشه - رو خرد کردم اح ...الان منتظرم دسته ی همیشگی بیاد توی کوچه برم جلوش و یکم عزاداری کنم ...

الان یاد گذشته افتادیم با مادرم که اگر زادگاه بودیم و توی مسجد کوچولو جمع می شدیم ...مسجد سقفش تیرک های چوبی داره ...یک ساختمان کوچک کوچک مربعی شکل هست که با یک پرده بخش زنانه از مردانه جدا شده ...

بیشتر از ذکر هم ادما غیبت می کنند و تعریف می کنند و رو بوسی و تجدید دیدار دارند ...قدیمی ها هم هی میگن هیس هیس

یک تایم طولانی نوجوانی من محرم توی پاییز و زمستان بود و من همیشه ی خدا مریض و تب دار - به محض ورود به شهر پدری مریض میشدم در حدی که نمی توانستم چشم باز کنم - و البتهههههههه که دکتر رفتن معنا نداشت با عبارت هیچیش نیست از سمت مادر گرامی همه چیز کمرنگ میشد و من همیشه از تهران برای خودم دارو بر میداشتمممم وانمود میکردم اوکی ام ولی یادمه یک سال واقعا اینقدر شدت تبم زیاد بود و همزمان پری هم بودم و حالم اصلا خوب نبود که کلا از مراسم معاف شدم و خواهرم ماند کنارم توی خونه ی پدر بزرگ چون خونه ها یه بخش از دشت هست هیچ حریمی نداره و دیواری ندارند مسجد از میان باغ دیده میشه ...یادمه بارون بود ...ژاکت پوشیدم و رفتم توی باغ ...مداحی میکردن ...من توی تاریکی مطلق باغ که هر لحظه ممکنه یه سگی و گرگی چیزی بهت حمله کنه قدم میزدم ...نم بارون ...صدای مداحی ... مسکن ها که دردم رو ارام کرده بودند ...شب خاصی بود ...هنوز برام زنده است ...

چهارشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۲ ۱۰:۳۲ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو