امروز قدم های جالبی برای بدن متلاشی شده ام برداشتم
نهار نپختم
توی تخت ماندم
عصر به رضا ثابت کردم میتوانم بی ابرو بازی در بیارم و عربده بکشم اینقدر که برای اولین بار اون کوتاه امد و امد بغلم کرد و فقط التماس کرد تمومش کنم اما من تازه موتورم روشن شده بود... فکر کن رضا منو گرفت که به خودم صدمه نزنم... تبریک میگم به سرنوشت که دختر ارام و سازگار و صلح جویی مثل منو توانسته متلاشی کنه
ساعت ده هم رفتم توی آشپزخانه و همزن کاسه ای که دو ماه هست استفاده نکردم رو برق انداختم...
هعی سرنوشت دردت چیه که راحتم نمیگذاری؟
دوشنبه دوم مرداد ۱۴۰۲ ۱۱:۳۴ ب.ظ ...








