توی جهیزیه همه چیز بخرید ...الان من نیاز مبرم به بخار شوی دارم ....قیمتش چنده دست کم 7 و نیم یعنی یک ماه حقوقم ...الان کی جوابگوی من هست ؟ عرضه هم ندارم برم ناز کنم برای بابام بگم من اون موقعه نخریدم تو الان برام بخر ...
حتی فکرشم عزت نفسم رو به خطر می اندازه 
نمیدونم این استقلال و عزت نفسم چقدر خوبه و ممکنه یه روزی بگم پشیمونم ...در هر صورت فعلا از اینکه منت کسی سرم باشه خوشم نمی اد ...اصلا حس میکنم شخصیتم با ارزش تره ...اول از همه واجب مطلق نیست ...دوما دیر و زود داره سوخت و سوز نداره ...
از دیوار هم می توانم بخرم ارزون تر هست کلا چیزیه که توی خونه ها خیلی استفاده نداره ولی من برای تمیزی بیشتر لازمش دارم ...مدل دستی هم می خواهم بخرم نه اینکه مدل جارو برقی هست ...ارزون ترم هست ...
امروز مامانم و رضا هم رو دیدن ...بعد مادرم یه چرخ خرید داشته ...امد گفتم خریدهای مامانم رو اوردی ؟ گفت نه ...من گفتم بیارم مامان گفت لازم نیست ...
هنگ و افق رو بگذارید برای مسایل سطحی ...من نفس کشیدن یادم رفت و تو زمین ذوب شدم شرحه شرحه شدم دوباره بازتولید شدم !
میگم پسر جان مگه ما تو قلب اروپا هستم که اون گفته نه لازم نیست تو هم بیخیالش شدی ؟ اینجا ایرانه ...تعارف کرده !
بعد میگه مگه منو و مامانت تعارف داریم ؟!
رک گفتم مادر خودتم بود می گفتی تعارف داریم ؟
گفت اره می گفتم مگه چه فرقی دارند ؟
بخدا می گه یعنی از اون لحاظ میدونم بدجنسی نکرده ...کلا مدلش اینه ...بخدا این پسر بخش شعور اجتماعیش رشد نکرده ! بخش شعور اجتماعیش اندازه عدسه ! بخدا من با یک... دارم زندگی میکنم ...من هیچ وقت مادرش رو برای این حد از احمق و غیر اجتماعی بار اوردن شوهرم نمی بخشم ... اصلا هیچ مسیولیتی نداده ...هیچ توقعی رو یاد نداده ...من خودم اصلا یه سری مفاهیم رو تا براش جا انداختم و در راه ش جان دادم... بارها و بارها و بازهم به یه دلفین یاد داده بودم بازدهی من بیشتر بود ...کلا ...همون... !
به مامانم گفتم دفعه ی بعد دیدیش بده بیاره بابا ! تو که اینو میشناسی تعارف تو مغزش جایی نداره !
مامانم گفت باشه !
اونم هنگه ...منم هنگم ...
حالا قشنگی اینکه اگر مامانم می گفته باشه دستت درد نکنه بیار ...تا خونه می برد و کمکش جا به جا میکرد ...








