روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

صبح گوشی رضا دقیقا سه بار زنگ زد ...سه بار که میگم یعنی یه بار زنگ زد و ایشون تشریف بردن اشپزخونه گوشی رو خاموش کرد و با خودش به تخت اورد ...

در استانه ی هیولا شدن بودم که دیدم چرا عصبانی بشم ...پاشدم رفتم اشپزخانه و دیشب یکم ظرف بود نشسته بودم با تق و تلوق فراوان ساعت شش و نیم صبح ظرف شستم به قول یک تویتی باورم نمیشه الان اونم خودم هستم که صبح ها سر و صدا میکنه اما حتی اینم فایده نداشت چرا چون ایشون دیشب ساعت ده عملا از خستگی بیهوش شد تا دوازده شب و دیگه بعدش خوابش نبرد تا چهار صبح ...البته من نمی گم چقدر منو اذیت کرد هرچی بود من صبح انتقامم رو گرفتم

دیگه به زور بیرونش کردم ولی خوب خودم بیدار شده بودم برای همین خود نازنینم رو به یک پیاده روی صبحانه دعوت کردم ...ساعت هشت رفتم و تا که زمان فستم تمام بشه قدم زدم ...هوای صبح هم خنکه و هم دم نداره ...بعد هم شهر یه مدلی زنده است که دوستش داری ...ادمایی که میرن سرکار و خانمایی که امدن اول صبح خرید کنند و خیلی کم بچه می بینی ...هرکسی امده بیرون یه هدفی داره ...وقتی هم برگشتم خونه و خودم رو به صرف یک چهارم نون تافتون تازه و دوتا تخم مرغ و خرما دعوت کردم که حسابی سیر نگه ام میداره تا موقعه ی نهار البته ماشاالله ام باشه زیادی هم میل کردم ...اصلا نون توی صبحانه خیلی بده ...فردا حذفش میکنم .

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲ ۱۰:۵۵ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو