صبح گوشی رضا دقیقا سه بار زنگ زد ...سه بار که میگم یعنی یه بار زنگ زد و ایشون تشریف بردن اشپزخونه گوشی رو خاموش کرد و با خودش به تخت اورد ...
در استانه ی هیولا شدن بودم که دیدم چرا عصبانی بشم ...پاشدم رفتم اشپزخانه و دیشب یکم ظرف بود نشسته بودم با تق و تلوق فراوان ساعت شش و نیم صبح ظرف شستم به قول یک تویتی باورم نمیشه الان اونم خودم هستم که صبح ها سر و صدا میکنه
اما حتی اینم فایده نداشت چرا چون ایشون دیشب ساعت ده عملا از خستگی بیهوش شد تا دوازده شب و دیگه بعدش خوابش نبرد تا چهار صبح ...البته من نمی گم چقدر منو اذیت کرد هرچی بود من صبح انتقامم رو گرفتم ![]()
دیگه به زور بیرونش کردم ولی خوب خودم بیدار شده بودم برای همین خود نازنینم رو به یک پیاده روی صبحانه دعوت کردم ...ساعت هشت رفتم و تا که زمان فستم تمام بشه قدم زدم ...هوای صبح هم خنکه و هم دم نداره ...بعد هم شهر یه مدلی زنده است که دوستش داری ...ادمایی که میرن سرکار و خانمایی که امدن اول صبح خرید کنند و خیلی کم بچه می بینی ...هرکسی امده بیرون یه هدفی داره ...وقتی هم برگشتم خونه و خودم رو به صرف یک چهارم نون تافتون تازه و دوتا تخم مرغ و خرما دعوت کردم که حسابی سیر نگه ام میداره تا موقعه ی نهار
البته ماشاالله ام باشه زیادی هم میل کردم ...اصلا نون توی صبحانه خیلی بده ...فردا حذفش میکنم .








