شب جهنمی رو با رضا گذروندم ...تقریبا داشتم بین زدن توی خیابان ساعت یک شب و رفتن پشت بام و سیگار کشیدن (این عالی بود نه ؟) یکی رو انتخاب میکردم که ته اش به رفتن توی تخت و با گریه خودم رو خالی کردم .
دست اخرم توی بغل خودش خوابم برد و خدا رو هر برای بار شش هزارم شکر کردیم که بچه ای نیست ...ما دوتا هنوز تمدن نداریم و دعوا میکنم اونم ساعت یک شب ...اصلا نمی خواهم بچه ای باشه که میان بحث ما قرار میگیره ...چون با اینکه صدای من هیچ وقت بالا نمیره ...اما اشفتگی وجودم هر بچه ای رو اشفته میکنه ...
یعد گفتم فردا بیفتم به جون اشپزخونه و حسابی تمیزش کنم و مثل قبل دکوری بچینم ...بعد دیدم نه اصلا روحیه اش رو ندارم ...اصلا علاقه اش رو ندارم ...کلا اماده ی تابوتم ...به بمبست رسیدم که خودم رو بکشم و زندگی رو یادش بیارم ...دیگه ذوق از چشم هام رفته ...
در نتیجه الان چای و نوتلا ...صدای دل نشین خواننده هایی که موپو برام انتخاب میکنه و کمی کتاب رو دارم ...
من خسته ام
رضا حق نداره هیت علمی بشه ...
میتوانه هرچی دلش میخواهد به من بگه ...
من خودخواهم ...حسودم ...از پیشرفتش راضی نیستم ...
پاش رو برای تدریس بگذاره دانشگاه من از زندگیش میرم .
برام مهم نیست که فکر میکنه من ذوق و هیجانش رو نمی بینم و زحمتش رو دارم بی حاصل میکنم ...من رفتم معلم شدم چون مشکلات اقتصادی داشتیم ...اون رفت دکترا چون داشت توی خونه بخاطر بیکاری و تعدیل کارش دیوانه میشد ...
همین ...
تمام .
با کمال احترام نه به شوهرم و نه به دخترهای دانشگاه هنر ذره ای اعتماد ندارم و اصلا خوشم نمی اد توی 33 سالگی در حالی که احساس میکنم حجم کتابهای که خواندم ...ارامش روانیم و شخصیت اجتماعیم و شعور و درک زندگیم معیاره با کسانی هر روز مقایسه بشم که دانش انها در مورد مزوتراپی و کاشت ناخن و نحوی کرشمه براشون یه معیاره ...
من با یک پسری که عاشق تحقیق و مقاله بود ازدواج کردم چون خودم این مدلی بودم ...من اماده اش نیستم خودم رو برای این چالش ها قوی نگه دارم ...من به قدر کافی شکسته و خسته ام ...
+ فکر کنید من دارم در مورد اورب ها می خوانم ...فوتون های نوری که گاهی می بینیم و همیشه می دونستم یک هضیان نیست و حقیقته ...رضا گند میزنه به همه چیز و باعث میشه ساعت یک شب به این فکر کنم که چقدر دوست دارم سیگار بکشم ! بعد وسط همین بحث دو بار لازمم میشه اسپری بزنم نفسم بالا بیاد ادامه بدهم .








