روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

امروز دختر خاله ام که عشق من و دوست دوران بچگیم هست هم امد خونه ی مادرم ...منم رفتم براش یه کیک خریدم که روش نوشته بود مادر شدنت مبارک از راه هم امد بغلش کردم گریه ام گرفت ...اینقدر که براش خوشحالم که حد نداره ...

ولی اینقدر از صبح شنیدم ان شا الله قسمت خودت که اعصابم به هم ریخته ...یعنی امروز از صبح که بیدار شدم بدون اینکه بدون مامان نی نی هم داره می اد سرگیجه شدید داشتم ...به زور خودم رو کشوندم خونه ی مامانم بعد اینقدر هی می گن ان شا الله قسمت خودت ....ان شاالله نی نی خودت ...انگار مسابقه است ...

خدایا خیلی خسته ام ...به قول یه خانمی که می گفت وقتی برم اون دنیا فیلم زندگیم رو که خدا برام بگذاره میگم خدایا اینجا ...اینجاش خیلی سخت گذشت ...

دختر خاله ام کسی بود که عقد شدم ارایشم کرد ... کسی بود که توی تک تک مراحل جهیزیه ام نظرش رو خواستم ...کسی که ساقدوش عروسیم بود ...شریک شادیم بود ...من شاهد عقدش بودم ...ما شریک بازی بچگی هم هستیم ...

اما این حجم از گفتن از مادرش و خواهرم و مادرم و شوهرش ...روانیم کرد ...خودش تنها کسی بود که امد کنارم و گفت به وقتش که مادر شدی می فهمی چقدر قشنگه ...

همین امروز همین قدر قشنگ و همین قدر سخت بود ...

خواهش میکنم شما نگید ان شا الله زود مامان بشی من خیلی برای شنیدنش خسته ام ...🌺

یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲ ۸:۳۹ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو