این دومین سال کاری من بود ...نزدیک 20 ماه حقوق گرفتم و یعنی نزدیک 20 ماه هست که کار میکنم اما هنوز نتوانستم به خودم بگم اوکی رفیق کل حقوق این ماه رو قراره برای دلت خرج کنی ...هرقدر هم کم هست اوکی مهم نیست ...مهم اینکه قراره حال دلت رو خوب کنیم ...
فکر کنم این روند درست نیست ...
+تعطیلاتی که براش این همه برنامه ریخته بودم داره یه فرمی میشه که با خودت بگی ایووو ...سه هفته اش واقعا گذشت ؟ فردا هم باید برم ازمایشم رو ببرم دکترنشان بدهم و بعدش هم اکو بشم و بعد قول دادم برم مدرسه برای شاگرد ضعیفم بیاد حرف بزنیم ...
خونه رو هم دیروز تحویل رضا دادم عصر برگردم معلوم نیست چی تحویل میگیرم ...
مامانم احتمالا هفته ی اینده بستری بشه برای ازمایش های بیشتر و من باید کنارش باشم ...هیچ کسی نگفته دختر کوچیک خونه وظیفه داره باشه اما میدونم اونی که باید باشه منم ...
من فقط یک هفته ی کامل بی خیالی و کتاب خواندن رو میخواهم ...








