بعد از دیدن جواب خوش و خرم رفتم گوشی رو بردارم به رضا بگم که دیدم بابا دو بار زنگ زده...
زنگ زدم
گفت مامان فشارش رفته بالا صبح رفتیم درمانگاه اما الان حالش بدتر...
دیگه پوشیدم و رفتیم بيمارستان...
الان که امدم خونه تازه یادم افتاد همیشه این پروسه با اشک های زیادم طی میشد امروز اما حتی یادم رفت باید گریه کنم...
چقدر با اون دختر 19 ساله ای که با معنای کما رفتن مامانش آشنا شده بود فرق کردم... چقدر یاد گرفتم اشک ها فایده ای ندارند....
توی بیمارستان یک خانم جوان دقیقا مثل من بود تب و بدن درد مکرر و ضعف سیستم ایمنی...
نفهمیدم دکتر برای اون چه تشخیصی داد...
شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ ۳:۵۷ ب.ظ ...








