ادم مسافرت نیستم و تقریبا ازش متنفرم ...الانم فقط بخاطر ذوق رضا دارم میرم حتی اعتراف میکنم توی مدرسه یه هوا به سرم زد بگم چهارشنبه مرخصی ندارم ولی رضا اینقدر با ذوق گفت برو خواهش کن بهت مرخصی بده که یه جورایی دلم نیامد دلش رو بشکنم ....امیدوارم خوش بگذره ...لب تاب نمی برم و حسش برام یه مدلی هست من خیلی وابسته ی لب تابم هستم ...یه کتاب میبرم که قطعا میخواهم تلماسه رو تموم کنم بلاخره بعد از هزار قرن ...البته به شرط اینکه توی کیفم جا بشه وگرنه نه ...از اینکه زیاد بار و بنه داشته باشم خوشم نمی اد .
واقعا مسافرت رو دوست ندارم و حدس میزنم علتش اینکه من ادم برون گرایی بودم که مثل یه حیوان دست اموز شده تا درون گرا باشه و اتصال به نقطه ی امنم رو دوست دارم .
جالب اینکه رضا اینقدر خوب اینو فهمیده که گفت من عقب کنارت میشینم ...مجبور نیستی تمام راه با خانم تعریف کنی ...
خوشحال شدم . بخصوص که رضا درک کرد من خیلی مشتاق نیستم .
در هر صورت کارها تفریبا ایز دان ...جز اینکه برم سبد بیارم از خونه ی مامانم که وسایل رو بچینم ...البته وسایل همه اماده هستن و اینکه توی کیف لباس های خودم رو جا بدهم .
ارزو میکردم کاش ماشین داشتیم و خودمون دوتایی می رفتیم بعد به خودم میگم اگر بریم رضا خوشش بیاد ماشین که بخریم دوتایی میریم ...فکر کنم مسافرت دوتایی با رضا رو دوست داشته باشم ...من از مسافرت نه من از بخش معاشرت با ادما بیزارم . ![]()








