صبح مثل هر روز بیدار شدم از گرمای هوا برای رفتن به حرم ترسیدم و شاید هم باید بگم تنبلی کردم ...رضا برام پول خرد که به تاکسی بدهم گذاشته و خودم از شب قبل لباسم رو اتو کردم ...
مسیر برای من خیلی خیلی زیاد هست و از طرفی انجا رفتن تنهایی برام عجیبه ...
اسنپ هم زدم هزینه اش شبیه شوخی بود .
در نتیجه الان نشستم پشت لب تابم و چایی در حال دم کشیدن هست و من یک لیست یک ساعته از کارهای خونه دارم اما منتظرم ساعت 10 بشه که مطمین بشم همسایه ها بیدار هستن ...
شاید فردا رفتم ...نمیدونم ...
یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ ۷:۵۷ ق.ظ ...








