روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

رضا دیشب دقیقا ساعت سه نصفه شب گفت ما باید یه دونه بچه داشته باشیم .

لحنش خیلی جدی بود .

توی تخت چرخیدم . از بغلش بیرون امدم و پشتم رو کردم و خوابیدم ...

تعداد دفعاتی که پشت میز کارم زدم زیر گریه که چرا مادر نشدم شمارش از دستم خارجه ...نه من برای دوباره تجربه اش نه قوی ام و نه داوطلب ...

امیدواهی کشنده است و مردها هیچ وقت اینو نه حس میکنند و نه تجربه .

من نمیخواهم مادر بشم .

+ترازو عدد 58 رو نشان داد- این یه هفته حسابی وزن کم کردم .شکایتی ندارم بخصوص که امروز خیلی بهترم . فقط هنوز بی اشتهام و این روز سوم بی اشتهایی عجیبم هست و دوست دارم برم شنا کنم و یا برم یک جایی چند ساعتی توی دل طبیعت باشم البته تنهای تنها ...خونه ی پدربزرگ که توی باغ بود این مزیت رو داشت . میتوانستی برای چند ساعتی غیبت بزنه و بری درست وسط گندم زار بخوابی و به هیچی فکر نکنی یه وقتایی که کفشدوزک توی کلاس می بینم و دستم میگیرم بچه ها ذوق میکنند که من چقدر شجاعم خنده ام میگیره ...هیچ وقت نمیگم من میتوانم مار دستم بگیرم و وقتی چهارسالم بود نصف شب بابام بیدارم میکرد بریم گرگ ها رو ببینم ...بابام عاشق این مدل ماجراجویی هاست و سعی میکرد تمام زمانی که من توی روستا هستم هرچی لازمه رو یادم بده از دیدن کرم شب تاب تا خفاش و اینکه کدوم گیاه دارویی هست و چطوری از درخت بالا برم و از جوب بپرم و از سراشیبی تپه ها پایین بیام ...چطوری حشره ها رو بگیرم که نیشم نزنند ...چقدر به گرگ ها نزدیک بشم که امن باشه ...

فکر کنم وقتی یه دختر چهار ساله هستی و توی بغلت بابات کز کردی از هیچی نمی ترسی برای همینه که من از هیچ حیوانی نمی ترسم ...اره دلم میخواهد برگردم ...چهارساله بشم و یه شب بهاری با هوای ملس و سردش بابام نصفه شب بیدارم کنه و بگه لی لی ...شغالا امدن بیا ببین شون و بعد کاپشن خودش رو بپیچه دورم و منو بغل بگیره و بریم توی دل باغ ...

من نمیخواهم مادر بشم چون برای بزرگ کردن یه بچه اونطوری که خودم بزرگ شدم خیلی خسته ام .

جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ۱:۴ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو