روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

صبح که بیدار شدم اول فکر کردم یه چیزی اشتباه شده و من توی یه بدن اشتباهی بیدار شدم ...قشنگ چشم هام رو بستم تا کالبد درستم رو پیدا کنم چون این اصلا منطقی نیست که من توی روز شش بیماری باشم و این حس رو داشته باشم اخه من از همه اش گذشته بودم از کیپی بینی از سردرد از تب از عفونت گوش از التهاب گلو ...از بدن درد لعنتی ...اما همه دوباره با قدرت روز اول برگشته بودند ...

ناله و زار رفتم دستشویی اب نمک قرقره کردم و تازه فهمیدم سلام دریای خون اوکی رفیق اینقدر پر شور برگشته و بدنم رو فنا کردی ؟

بعد به خودم گفتم چرا اینقدر از عمل بینی می ترسم بابا چیزی نیست که همین قدر سختی داره ! واقعا چی میتوانه بدتر از این باشه که زیر پلکم قشنگ یه بند انگشت گود رفته ؟! و اصلا چطوری چهار روز دیگه برگردم مدرسه ؟!

402 مگر قرار نبود ادم باشی ؟ باور کن معنی انسانیت فراتر از این حرفهاست پس زودتر با اتفاقات خوب منو قانع کن قرار نیست مثل 400 و 401 فحش بارونت کنم وگرنه هرچی سرت امد انتخاب خودته .

+ من 28 ام رفتم مژه بکارم بعد گفتم شاید عید نرفتم و پشیمون شدم الان دیدم چقدر خیره ...فکر کن تمام مدت با مژه ها بادبزنی و دستمال کاغذی توی تخت عطسه میکردم و به کاینات التماس میکردم بهتر بشم

پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲ ۱:۱۷ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو