روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

پا دردی گرفتم که نگو... اقا من دیروز گفتم سرما رفت توی تنم همه گفتن نه... الان از درد دارم رب ام رو یاد میکنم 😭

نتیجه اش پا درده... پری هم نزدیک هست و پری های بهار فاجعه است برام تمام درد که با مسکن هم ارام نمیشه.

در کل با نق نق های فراوان دارم روزهای 402 رو می گذرونم و به نظرم 402 هم در کشداری دست کمی از 401 نداره و شاید حتی بدتر

هنوز دنبال هدفم و متاسفانه اینکه مقاله بنویسم اصلا هدفم نیست اصلا نمی فهمم چرا باید خودم رو به کاری که نمی خواهم مجبور کنم ؟ اهان اصلا هدف 402 اینکه دیگه به کاری که نمی خواهم مجبور نشم .

اما واقعا داشتن یک سر رسید و نوشتن برنامه ریزی رو دوست دارم . بهتره به جای ذهنم برنامه ها رو داخل سر رسید یادداشت کنم و اینکه یه نظم این مدلی به زندگیم بدهم رو دوست دارم .

مساله اینکه من میرم سرکار و می ام و خونه رو مرتب میکنم و غذا و تمیزی و بعد به مادرم سر میزنم فکر میکنم دیگه اوکی من هر انچه لازم داشتم رو بدست اوردم اما این غلطه ...اون بخش غلط رو میخواهم اصلاح کنم ...مثلا اینکه داخل سر رسید بنویسم چهارشنبه عصر رفتن به یک بازار جدید ...یا مثلا سه شنبه عصر از ساعت فلان تا فلان خواندن این تعداد صفحه از یک کتاب جدید ...

میخواهم یکم به تعالی برسم ...مثلا سال پیش گاهی یک هشتک رو دنبال میکردم یا یک موضوع جدید رو گوگل میکردم عالی بود . دوست دارم یک سر عنوان پیدا کنم و در موردش اطلاعات کسب کنم ...یا خود اموز فرانسه یاد بگیرم ...یا هرچی مثل این

چند سال پیش حوالی 20 سالگی رفتم یک مهمانی به من گفتن سفره رو بچین ...چون بلد نبودم خجالت کشیدم ...بعد از اون توی تلگرام پیچ های این مدلی رو پیدا کردم و همین الانم دل به کار بدهم رو دستم در چیدمان سفره و تزیین غذا و غیره نیست ...کیک و شیرینی رو هم از همون یادگرفتم ... یعنی محاله صحبت اشپزی بشه و من اطلاعاتم از همه بهتر نباشه ...چون همین الانم تفنی توی اینستا هر شب چندین پست اشپزی و خونه داری رو می بینم ...دلم میخواهد یک نیاز این مدلی پیدا کنم ...

امیدوارم هدفم رو پیدا کنم . بی هدفی خیلی بده !

+یکی از پرده هایی که از دی جی خریدم سبز چمنی خیلی خوش رنگی هست ...البته صبح که بیدار شدم حس کردم یه کرم لای کاهو ام ...ارغوانی رنگه قابل تحمل تره ...هرچند تا رسیدن به حد تاریکی مد نظرم خیلی فاصله داره .

+دیشب مامانم مهمان داشت ...دختر دایی ام که شاغله گفت جمعه ها سه مدل خورشت می پزه برای هفته ...گفت هم پخت خورشت یک باره راحت تره هم می گفت امدنی از سر کار زحمتم کمتره ....حالا می خواهم امتحانش کنم . خواهر شوهرم هم کارمنده ولی اصلا بلد نیست قلق زندگی یادت بده همه اش میگه از بیرون غذا بخر ...برو خونه ی مامانت ...هربارم میرم خونه اش تمیز نیست اما فامیل های مامانم واقعا خونه داری براشون مهمه و مثل خودم هستن که صبح که میرم باید تخت هم مرتب باشه ... الان دختر دایی ام الان اینو یادم داد اون روز هم دختر خاله ام می گفت از شب قبل ...برنج رو هم پیمانه کن بریز تو ظرف ...صبح قبل رفتن سر کار بشورش ...اینطوری کلی مدت خیس خورده بوده امدنی در عرض نیم ساعت می پزه ...یا اون یکی که پرستاره می گفت حتما امدنی نیم ساعت روی تخت دراز بکش یا بخواب اما چای نخور ...بعد از نیم ساعت بدنت استراحت کرده حالا چای دم کن و کارهات رو شروع کن که انرژی داشته باشی

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ ۱۱:۵۴ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو